نسل ها

  • ۱۳:۱۳

حکومت رضاخان بود که در خردسالی ، پدرش در جنگ جهانی دوم کشته شد ۰

مدتی بعد هم مادرش از غم نبود همسرش و سه دختر کوچک که باید در ابتدای جوانی به تنهایی بزرگشان میکرد دق کرد و مرد۰۰۰

دخترها رفتند پیش عموی بزرگشان و او هم بچه ها را در همان خردسالی به اولین خواستگار ، به اجبار شوهر داد ، وقتی هنوز مفهوم شوهر برایشان معنی نداشت۰۰۰

۹سالش بود که شوهرش دادند به یک پسر ۱۹ساله ۰ طبق رسم زمانه با کوچک ترین نافرمانی از شوهرش کتک میخورد و بعد از سقط های مکرر اولین فرزندش را در حوالی ۱۳سالگی به دنیا آورد و بعد از آن همیشه یا باردار بود یا درحال شیر دادن بچه ۰۰۰ 

مفهوم زندگی در همین ها بود ۰ دنیا همین بود و او هم به دختر بزرگش زور میگفت و از او کار میکشید و موجبات تنبیه پدر را فراهم میکرد ۰ 

  • ۱۵۱

شناسایی

  • ۰۴:۰۹

خیلی کم پیش میومد از جنگ بگه چون معلوم بود چقدر خاطرات تلخ تو ذهنش هست که بعد از جنگ ، قرصایِ اعصاب ، بخش جدایی ناپذیر زندگیش شده بودن۰۰۰

میگفت یه بار توی منطقه ی جنگی ، عراقیا از بالا ، اتوبوسی که رانندش بودم رو شناسایی کردن ۰ وقتی اینو میگفت قیافش تغییر کرد ، توی فکر رفت ۰۰۰

گفت : من فقط پام رو تا قدرت داشتم روی گاز فشار میدادم و فرمونو میچرخوندم ۰ مدام اطراف ماشین صدای انفجار میشنیدم تا اینکه تونستم جون سالم به در ببرم ۰۰۰

+ وقتی بهش فکر میکنم ، هضمش برام سخته که این فقط چند دقیقه از یک روزش بوده۰۰۰

  • ۱۰۷

بچه جان

  • ۱۴:۵۱

دخترداییم ۵سالش بود ۰ داشتیم بازی میکردیم ۰ بعد استرس داشت و همزمان هی ناخنای پاشو میکند و من به شدت حساسم رو این مسئله هی گفتم نکن بچه ۰ گوش نمیداد ۰ قیافم یه جوری شد دیگه از شدت چندش شدنم گفتم : توروخدا نکن دیگه ۰ بدم میاد ۰ اه ۰۰۰

برگشت جدی نگام کرد ، گفت : بدت میاد اونورو نگاه کن :|

من :|

بعد من همسن این بچه بودم ، از شدت خجالتی بودن ، جز با خانواده خودم با کسی حرف نمیزدم :|

  • ۱۳۵

شرح ماوقع ۰۰۰

  • ۰۱:۳۱

قضیه از این قراره که یهو از آسمون دوتا خواستگار جدی پیدا شد واسه من که منو نمیشناختن و فقط خانوادمو میشناختن و میخواستن خیلی سنتی چندتا خانوم پاشن بیان نگام کنن با دقت !!! بعد اگه باب میلشون بودم برن با شازده پسرشون بیان :|

نگم چقدر اون مدت حالم بد بود و چقدر سخت بود به خانوادم بگم آقا جان این شیوه ی منسوخ مال عهد قجره و این اصولا با منی که به شدت احساسیم جور در نمیاد برم زن یکی شم که دوسش ندارم :|

خدا نصیب گرگ بیابون نکنه که بخواد یه تنه کل رسوم غلط و خشونت علیه زنان رو تو خانواده تغییر بده ۰ نتیجه ی تلاش هام این شد از این به بعد حداقل چندتا زن نیان اول نگام کنن و هرکی خواست بیاد همون اول با شازده پسرش بیاد خونمون :|

خلاصه تو این کشمکش ها و شروط من این دوتا خواستگار به لطف خدا ریجکت شدن :)) و امیدوارم دیگه کسی دلش نخواد بیاد خواستگاری من قبل از دیدن و شناختن من :|

تو اون روزها حس کسی رو داشتم که روزهای آخر عمرشه و میگه من که هنوز این خوشی های مجردیمو انجام ندادم :))

+ بچه ها من از همون ایام امتحانات گفتم وب گردی نکنم ، هی ستاره های روشن زیاد شد ، زیاد شد که الان رسیده به ۹۰ و واقعا آرزو دارم بتونم بیام وبلاگ هاتون به زودی و همه ی ستاره ها رو خاموش کنم ۰ پوزش من رو پذیرا باشید :دی

  • ۱۶۴

باید یکی باشه ۲

  • ۰۳:۲۶

میدونی ؟ بالاخره باید یکی باشه که اندازه ی من دیوونه باشه ۰

یکی که پایه باشه واسه دیوونه بازیام و خنده های از سر مسخره بازیم ، از جنس همون خنده های سر کلاسِ درس که هر چیزی میتونست دلیل خندمون باشه حتی یه باکتری ساده۰۰۰

یکی که قبل از اینکه دلش بخواد زنش باشم ، منو به عنوان رفیقش ببینه ۰

یکی که جلوش خودم باشم و نخوام نقش یه همسر باوقار و خانم !!! رو بازی کنم و توی نقشم فرو برم۰۰۰ باید بدونه من اگه روزی خودم نباشم دیگه روحم میمیره۰۰۰

باید بدونه من از همون نوجوونی وقتی واسه بار اول توی حدود ۱۴سالگی رفتم پارک دانشجو و ساختمون تئاتر شهر رو دیدم چقدر دلم میخواست واسه یه بارم که شده برم و تئاتر بازیگرای محبوبم رو ببینم ۰۰۰ که بعد از اون سال ، هربار که از پنجره ی هتل به بیرون خیره میشدم اولین چیزی که چشممو میگرفت تابلوی تئاتر روبروی هتل بود ۰۰۰

یکی که بدونه وقتی از کنار علوم پزشکی دانشگاه تهران رد میشدم و گالری نقاشی رو دیدم چقدر دلم پر میکشید که برم داخل ، از میون اون گل و سبزه ها رد شم و گالری رو ببینم و محو شم تو اون فضا۰۰۰

یکی که بدونه من یکی از لذت های زندگی واسم دیدن فیلم توی سینماس ۰۰۰

یکی که پایه باشه واسه دوتایی دیدن فیلم و سریالای خارجی وقتی روی کاناپه جلوی تلویزیون لم دادیم یا جلوی تلویزیون دراز کشیدیم و از سرما پتو رو تا خرخره بالا کشیدیم۰۰۰

باید یکی باشه که بدونه چقدر کنسرت رفتن واسم جذابه و بتونه هربار با گرفتن بلیط کنسرت خواننده ی محبوبم سورپرایزم کنه۰۰۰

یکی که بدونه وقتی اول بار ، پارک لاله و پارک ساعی تهران و اون حجم سرسبزی و درختایی که توی شهر خودمون رشد نمیکنن رو دیدم چقدر مجذوب اون فضاهای قشنگ شدم و چقدر دیدن بیدمجنون کنار درخت کاج وقتی کلاغا قار قار میکنن و گربه های تپل خوشرنگ بین چمن ها میچرخن و هوا یه نموره سرده واسم جذابه که دست هام رو ببرم تو جیبم و پا بکوبم روی برگای خشک و نارنجی قهوه ای که اون قدر قشنگ روی زمین جمع شدن و هربار کلی ذوق کنم و بخندم از صدای خرد شدن برگای خشک زیر پام و برام مهم نباشه به خاطر این حرکتم هی توی پیاده روهای ولیعصر جهت عوض کنم و نگاه عجیب آدمارو متوجه نشم۰۰۰

یکی که از میدون ولیعصر دستشو بگیرم و بتونم گولش بزنم که پارک لاله نزدیکه و تا بلوار کشاورز پیاده ببرمش ۰۰۰

یکی که بدونه من چقدر کتاب خوندن رو دوس دارم و چقدر کتابام واسم عزیزن۰۰۰

یکی که بدونه من یه وقتایی دلم میخواد توی سکوت و تنهایی و تاریکی ، توی اتاق تنها باشم و چندساعت توی خودم غرق شم و اینجوری آرامش بگیرم۰۰۰

باید یکی باشه که وقتی یه روز ، مثل امشب ، میزنم زیر گریه و به هق هق میوفتم ازم دلیل نخواد ۰ فقط شونه شه واسه گریه هام۰۰۰ که اگه مقاومت کردم و گفتم ولم کن ، بدونه یعنی ولم نکن ، تنهام نذار ، الان بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم و سفت بغلم کن۰۰۰

کاش میشد فهمید۰۰۰

  • ۱۷:۴۶

کاش میشد فهمید کدوم راه درست تره یا اصلا حقیقت کدومه ؟ کدوم مسیر بهتره ؟ کدوم تفکر ، کدوم مسیر ، کدوم تصمیم و ۰۰۰ کدومش بهتره ؟؟؟

کاش یه جوری میشد فهمید۰۰۰

  • ۱۵۳

پاشو بریم۰۰۰

  • ۱۴:۴۴

بیا حالا که زورمون به دنیا نمیرسه ، حالا که کسی به دادمون نمیرسه ، بریم بالای یه کوه بلند و فریاد بزنیم ، جیغ بزنیم تا دیگه نفس کم بیاریم۰۰۰

پاشو بریم ، پاشو۰۰۰

  • ۱۵۳

دانلودگونه ۲۸

  • ۰۰:۲۳



+ ابی - درخت

+ میشه باهاش فریاد زد که با تموم شدن آهنگ به نفس نفس بیفتی۰۰۰

البته واسه من فریادهای بی صدا۰۰۰

  • ۱۱۱

اگر خدا بخواهد۰۰۰

  • ۰۴:۳۸

میدونی شاید هیچ کس اندازه ی من لحظه آخری تو برجکش نخورده باشه که قشنگ با پوست و استخونش درک کنه چطور ممکنه تو خیالت بابت همه چیز راحت باشه و فکر کنی همه چیز روی رواله و فقط توی چندثانیه یهو همه چیز به هم بریزه ۰ که نشه اونی که فکرش رو میکردی و واسش برنامه ریخته بودی۰۰۰

بچه تر که بودم وقتی میگفتن انشالله فکر میکردم اینو میگن که بگن خدا کمک میکنه که بشه ولی بزرگتر که شدم و فهمیدم انشالله یعنی اگر خدا بخواد فهمیدم نخیر ۰۰۰ اگر اومده توی جمله و یعنی ممکنه خدا نخواد۰ پس این همه اطمینان توی گفتن انشالله چی بود؟ از اون روز به بعد هر بار گفتم انشالله ته دلم لرزیده که ببین خودتم داری میگی اگر بخواد ، اگه نخواست غصه نخوریا همیشه احتمال بده که نخواد و نشه۰

حالا از اون زمان به بعد من به هیچ چیز نمیتونم صد در صد مطمئن باشم ۰۰۰ 

یه وقتا حسودیم میشه به اونایی که انقدر با اطمینان میان از آینده میگن و میگن فلان زمان میخوان فلان کارو انجام بدن۰۰۰

حالا میتونی بفهمی هرکی که میاد و میگه بگو چندسال دیگه کجایی و چیکار میکنی چقدر باهاش حس دوری میکنم؟ چقدر حس میکنم غریبم باهاش؟

من اون اطمینان رو ندارم چون همیشه ممکنه نخواد و نشه ۰ هیچ وقت صد در صد به چیزی ، اتفاقی و ۰۰۰ مطمئن نمیتونم باشم دیگه ۰۰۰

تو خواب۰۰۰

  • ۰۲:۲۶




علیرضا آریان فر - خواب

ماه
روشنی اش را
در سراسر آسمان
می پراکند
و لکه های سیاهش را برای خود نگه می دارد۰

رابیندرانات تاگور - کتاب ماه نو و مرغان آواره
Designed By Erfan Powered by Bayan