لانگ شات همیشه جوابه

  • ۱۳:۴۸

یه وقتا هست که توی بعضی رابطه ها انقدر که زوم این ( zoom in) کردی توی طرف مقابلت که هر فنی هم روت پیاده کنه به خیالت از خوبی و نیکی اون طرف بوده۰۰۰

بذار واست مثال واضح بزنم ۰ فرض کن انقدر به طرف مقابلت نزدیک ایستادی که نمای دیدت مثلا دماغ طرف مقابلته بعد تو همین حالت یهو با زانو میکوبه تو شکمت ، دردت میاد ۰ بعد با خودت میگی چرا منو زد؟ دردم اومد که ۰ بعد میگی نه بابا بیچاره خواسته تکون بخوره یهویی زانوش خورده به من منظوری نداشته که ۰ به این خوبی ، به این نایسی ۰ اصلا امکان نداره منظور بدی داشته باشه ۰ توی همین فکرایی که یهو با آرنج میزنه تو پهلوت ۰ اینبار واقعا دردت میاد ۰ یه نگا به پهلوت میکنی میبینی ای دل غافل پهلوت کبود و خون مرده شده ۰ از درد به خودت میپیچی ۰ یکم فکر میکنی باز میگی نه بیچاره احتمالا اینبارم تکون خواسته بخوره زیادی نزدیک بودم۰۰۰اینجا یکم فاصله میگیری چون یه ترسی هم تو دلت رفته که این تکوناش درد داره واست ۰ به همین ترتیب هی میکوبه ، هی تو شک میکنی ۰ تا اینکه تو به یه زاویه ی لانگ شات (long shot) از خودت و اون شخص میرسی....

آها اینجاش مهمه ۰۰۰ تو این زاویه میای نگاه کنی که۰۰۰۰ شاخ در میاری ۰ میبینی ای دل غافل ، چقدر تباه بودی این مدت ۰ این داشته از قصد میکوبیده و تو هی گفتی نه بابا مگه ممکنه ، مگه امکان داره؟ آدما خوبن ، نایسن ولی هیچ یادت نیست که همونا هم که کلی جنایت تو بشریت کردن و قتل و کوره ی آدم سوزی و ۰۰۰ اونا هم یه روز طفل معصومی بودن و گوگولی بودن و یکی مثل همه ۰ میفهمی میخوام چی بگم؟ اگه الان فهمیدی که ۵ هیچ جلویی تو زندگی و از این به بعد میری از همه ی رابطه هات یه لانگ شات میگیری ببینی اوضاع چطوره اگرم نه که احتمال کبودیت و زخم های آتی زیاده۰۰۰

الخیر فی ما وقع ۰ اینم یادم نیست کجا خوندم گفتم که گفته باشم ۰

  • ۱۶۵

چی عوض شد توی ما؟

  • ۱۰:۱۱

نمیدونم چی شد که یاد اینا افتادم۰۰۰

من سه سال راهنمایی توی یکی از بهترین مدارس شهر درس میخوندم و شاگرد اول بودم ۰ عضو فرزانگان و نماینده و مسئول یه سری کارا بودم ولی هممون مجبور بودیم یه هدبند سیاه ضخیم بزنیم که مارو توی زشت ترین حالت خودش جلوه میداد ۰ ماهایی که توی نوجوونی به شدت قیافمون واسمون مهم بود شبیه شکنجه بود ۰ یه سری از بچه ها ریزش مو گرفته بودن ، سردرد میگرفتیم گاهی ۰ از قیافه ی خودمون با هدبندای زشت بدمون میومد ، همیشه استرس داشتیم نکنه یادم بره هدبندو ببرم و سر صف دعوام کنن ، منو بکشن کنار و از انضباطم کم کنن و ۰۰۰۰

یه سری از بچه ها سعی میکردن مقاومت کنن نمیزدن و گاهی باهاشون برخورد میشد ، همش استرس داشتن نکنه یهو ناظم بیاد سر کلاس و بخواد چکمون کنه ۰

ولی من همیشه هدبند رو میزدم چون یاد گرفته بودم تابع قوانین باشم ۰ برام سخت نبود چون فقط به عنوان فرم مدرسه نگاهش میکردم۰۰۰

دبیرستان هم توی دومین مدرسه ی شهر بودم ولی اونجا یه مدیر داشت که مذهبی به نظر می رسید ولی به قدری خشن و بی رحم بود که هنوزم اون وحشتی که ازش داشتم رو از یاد نبردم ۰ روز اولی که اول دبیرستان فیزیک داشتیم دوتا کلاس بودیم ۰ شانس با ما یار بود و اون یکی کلاس رو برده بود تو ظل آفتاب تا فیزیک بخونن و از یه جاهای غیرمرتبط ازشون درس پرسیده بود و تهدید کرده بود ۰

اول صبح مارو صف میکرد و صورتمونو چک میکرد مبادا مویی کم شده باشه و چقدر تحقیر میکرد کسایی که حتی چندتا مو از ابروشون کم شده بود۰۰۰

یه بار صف وقتی به من رسید زل زد به چهره م ۰ اصلا حس خوبی بهش نداشتم درست انگار یه مرد هیز زل بزنه بهت دقیقا همون حس چندش وجودمو گرفته بود که یهو توی میکروفون داد زد پشت لب اشکال نداره ۰ اون لحظه نفرتم ازش چند برابر شد ۰ کسی که ادعای دین میکرد چیزی به اسم آبرو و محبت توی اسلام حالیش نبود۰ من همون سال از اون مدرسه رفتم ولی هیچ وقت حس بدم  به اون شخص رو فراموش نکردم۰۰۰

میدونی داشتم به این فکر میکردم خب اینکارا نتیجه ای جز تنفر ما از سیستم آموزشی و کادر مدرسه هم داشت؟ مثلا من یا دوستام فرقی کردیم؟

نه هیچ تاثیری نداشت . حتی اثر منفی هم داشت چون بیزار شدیم از امثال این فرد که فقط ادعای دین داری دارن و چیزی ازش نمیدونن که به هر اسمی میخوان افکار غلطشون رو به بقیه تحمیل کنن ۰

دوستای من که چادری بودن چادری موندن ، اونا که حجاب نداشتن همونجور ، یه عده ای هم که رفتن خارج و کلا بیخیال همه چی شدن ۰۰۰

کاش یه روز بچه هامون بیان و بگن چقدر مدرسه هاشون رو دوست دارن و مدرسه واسشون جایی باشه که احترام به عقاید همدیگه رو بهشون یاد بده و هیچ وقت نخوان چیزی رو به زور بهشون تحمیل کنن۰۰۰

  • ۱۵۰

دانلودگونه ۲۷

  • ۱۶:۵۰




چارتار - آدینه

حامی

  • ۱۴:۳۸




شاید شما این ویدیو رو دیده باشید ولی من با دیدنش دنیایی از خاطره واسم زنده شد۰۰۰

وقتی به صدای حامی پدرش گوش میدم و اون چهارباری که دختر برمیگرده و به باباش نگاه میکنه و اخر جسارت رو از پدرش میگیره و کارش رو انجام میده۰۰۰

 چندین بار نگاهش کردم و لبخند شدم۰۰۰

یاد تمام دفعاتی افتادم که منِ خجالتی رو از بچگی بابا همینقدر حامی بود واسم که تو میتونی ، انجامش بده و من تعلل میکردم و آخر سر بهم جرئت میداد تا انجامش بدم و بهم ایمان داشت۰۰۰

یاد تمام دفعاتی که حتی بعد از نبودش وقتی میخواستم کاری رو انجام بدم و میترسیدم ، صداشو میشنیدم که میگفت نترس ، من تورو یه دختر قوی بار آوردم و همین حرف ، قوت قلبم بود که توی این دنیا پیش برم و نترسم ۰۰۰

اگه بابا شدید همینقدر حامی باشید :)

  • ۱۱۸

انقدر عشق موسیقی؟

  • ۱۶:۴۹

از بعد از اتمام امتحان ها چنان همش دارم انواع و اقسام موسیقی با زبان های مختلف گوش میدم که دارم خودمو خفه میکنم با موسیقی که یکی از عشق های زندگیمه :دی

+ یقینا اگه یه نفر منِ ۹ساله که هی میگفت منو ببرید کلاس موسیقی ، آدم حساب میکرد الان موزیسین خوبی میشدم :|

+ من وقتایی هم که نمیتونم روی درس تمرکز کنم موسیقی گوش میدم تا بتونم تمرکز کنم چون اصولا تمرکز روی یه کار واحد برام سخته و خیلی وقتا دارم در حین انجام کارام آهنگ گوش میدم ۰ حالا ایام امتحانات ، توی تاکسی سرویس که مینشستم تا برم سر جلسه امتحان ، دقیقا دوباری که به شدت استرس داشتم و دیرم شده بود و ترافیک بود و امتحان سخت داشتم ، راننده ها به خیالشون لج میکردن و با جزوه ورق زدن من هی صدای آهنگ رو زیاد میکردن ۰ خب انتظار دارین من تو این لحظه عصبانی شم؟ نخیر اتفاقا ذوق میکردم که دارن آهنگای قشنگی میذارن که استرس از یادم میره و تمرکزم فقط روی مرور جزوه و آهنگ محدود میشه :))


  • ۱۴۲

سه کلمه برای وصف

  • ۲۳:۲۸

اگه یه روز بهم بگن خودتو توی سه کلمه وصف کن میگم که۰۰۰

مهربونی ، صبر ، امید

این آخری ، امیدو میگم ، چند ماه بهش فکر کردم تا پیداش کنم که ویژگی سومم چیه۰۰۰

میدونی آخه همه منو به مهربونی میشناسن ، صبرم که خودم تو زندگی فهمیدم چقدر میتونم صبور باشم اما امید واسم واضح نبود ۰ نمیدونستم ویژگی سومم دقیقا چیه اما میدونستم هرچی که هست اون دوتای قبلی رو هم کامل میکنه۰۰۰

ویژگی سومم امیدواریه ، من حتی یه سال هایی هرشب به امید معجزه ی خدا خوابیدم و ناامید نشدم تا روزی که دکتر توی چشمام نگاه کرد و گفت معجزه شده ۰۰۰

مثل تمام اتفاق های تلخی که فکر میکردم دیگه هیچ امیدی نیست ، دیگه هیچ روزنه ی نور و راه نجاتی نیست اما درست همون لحظه ها ته دلم امید داشتم ۰۰۰

رو میکردم به آسمون و به ماه خیره میشدم یا شبا وقتی رو به قبله ش دراز میکشیدم و اشک میریختم ، باهاش حرف میزدم که تو که منو میبینی ، صدامو میشنوی پس نجاتم بده ، دستمو بگیر . تو که خوب میدونی چقدر میترسم ، تو که میدونی جز تو پناهی ندارم ، پس نجاتم بده۰۰۰

هربار صبر کردم و فهمیدم تمام مدت هوامو داشته ۰ درست همون شبایی که توی تنهایی شب ها بی صدا اشک میریختم هربار داشته نگام میکرده و هربار یه جور به دادم رسید۰۰۰

هر کی ندونه من که خوب میدونم همین زنده بودنم ، همین که سرپا باشم و بتونم به زندگیم ادامه بدم ، همین که بتونم بدون درد زندگی کنم و ۰۰۰ همشو مدیون خدام۰۰۰

 حالا هرچقدر بیان بگن از بدی های دنیا و۰۰۰ ولی هیچ وقت کسی نمیتونه بفهمه چه عشقی داره وقتی بفهمی خالقت هواتو داره حتی وقتی بنده ی خوبی نبودی۰۰۰


 بهنام صفوی - خدا

بگذر۰۰۰

  • ۲۱:۲۱

رها کن خودتو از بند عادت۰۰۰

نذار چیزی تو رو پابند و اسیر خودش کنه۰۰۰

رها باش و رد شو ، بگذر ، بذار آروم شه این دل۰۰۰

فاتحانِ پیش از این۰۰۰

  • ۱۹:۲۶

من دیر رسیده بودم۰۰۰

وقتی به آن سرزمین رسیدم به سختی میشد فهمید این همان سرزمین است ۰۰۰

همچون جنگ جهانی دوم گویی لشکر متفقین سرزمین را فتح کرده بودند ۰ تمام شهرها پر از آثارشان بود ۰ پر از آثار جنگ و ویرانی ۰ دیگر از شهرهای سرسبز و آرام پیش از جنگ خبری نبود۰۰۰

دیدن هر اثر از آن فاتحان ، همچون خنجری زهرآگین درون قلبم فرو مینشست۰۰۰ شهر حالا خالی از سکنه بود و جز هیاهوی باد صدایی شنیده نمیشد ۰ هنوز در بالای شهرها آثار دود را میشد دید۰۰۰

آنجا سرزمین مادری من نبود اما با تمام شهرها و کوچه هایش زندگی کرده بودم ۰

چه میشد کرد جز سوگواری برای سرزمینی که دیگر در آتش سوخته بود و به حالت قبل باز نمیگشت ۰۰۰

هنوز نمیدانم دیر رسیدنم بهتر از هرگز نرسیدن بود یا۰۰۰

من دیر رسیده بودم۰۰۰

چگونه صدا میکنی مرا؟

  • ۱۵:۵۷

من آدما واسم چند دسته میشن توی این مورد :دی

ادمایی که" ه " وسط اسمم رو تلفظ میکنن کامل اسممو میگن مهسا

دسته ی دوم اونایی که تلفظ نمیکنن و بهم میگن مسا

خب مسلمه وقتی آدمای دسته ی اول اسممو میگن من ذوق میکنم که واسه صدا کردنم وقت میذارن ۰ ربطی شاید نداره ولی دوس دارم :))

مامانبزرگم بهم میگه مساب :|

عمه م هم میگه مستا :|  عمه جان یه باره بهم بگو مست دیگه چه کاریه ، والا :))

  • ۱۲۷

عجیب بودم واسم۰۰۰

  • ۲۲:۰۶

سوم دبیرستان بودم ۰ یه روز سر کلاس درس وقتی دور هم با بچه ها نشسته بودیم و حرف میزدیم یکی از بچه ها حرفش درومد گفت وای من بابام انقدر عاشق مامانمه ۰ کلی تلاش کرده تا مامانمو بهش بدن و الانم همش قربون صدقه ی مامانم میره ، خیلی دوسش داره۰۰۰ وقتی اینارو میگفت چهره ش پر از محبت و ذوق و حس خوب بود۰۰۰

اون لحظه شاید واسه بار اول بود میفهمیدم که مامان باباها هم میتونن همو دوست داشته باشن و قربون صدقه ی هم برن ۰ برام خیلی عجیب بود و سخت بود باورش ۰ یکی دو هفته بعد موقع جلسه اولیا مربیان وقتی باباشو دیدم هی نگاهش میکردم ببینم یه بابای عاشق چه شکلیه ۰ باباش معمولی بود ۰ مثل بیشتر باباها سیبیل داشت ۰ یه بابای عاشق که شبیه مردای عاشق توی قصه ها نبود۰۰۰ 

  • ۱۶۵
ماه
روشنی اش را
در سراسر آسمان
می پراکند
و لکه های سیاهش را برای خود نگه می دارد۰

رابیندرانات تاگور - کتاب ماه نو و مرغان آواره
Designed By Erfan Powered by Bayan