- سه شنبه ۲۰ خرداد ۹۹
- ۰۲:۳۶
شب که می شود تنهاییم را در آغوش می گیرم و به این می اندیشم که چند درصد از اشتباهات زندگیم را به همین دلیل مرتکب شدم...
- ۶۰
شب که می شود تنهاییم را در آغوش می گیرم و به این می اندیشم که چند درصد از اشتباهات زندگیم را به همین دلیل مرتکب شدم...
به شهر که رسید همه چیز ویران بود. سربازان شهر را ترک کرده بودند. به هرجا که مینگریست جز دود و ویرانی چیزی دیده نمیشد. دلش میخواست شهر را قبل از ویرانی دیده بود. در کوچه های سرسبزش دویده بود. به مردمانش لبخند زده بود اما دیر رسیده بود و دیگر امیدی به بنای شهری تازه نبود...
داشتم برای خودم چای عصرانه میریختم. فکرم درگیر اتفاق تلخ اخیر بود. کلافه و پریشان بودم. دلم آرام نداشت و از خودم لجم گرفته بود. از اینکه با هر اتفاق بد اینگونه به هم میریزم و زمان میبرد تا بتوانم با خودم کنار بیایم و چه زیادند اتفاقات بد آن هم در این سرزمین... خودم را نصیحت میکردم که دختر قوی باش. ببین خیلی ها راحت از کنارش عبور می کنند. ببین برایشان این صرفا یک اتفاق بد است و بس. ببین مثل تو شب بی خواب نمی شوند. ببین و قوی باش... که صدای شاعر کهن در سرم پیچید... تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی...دلم گرم شد... هنوز امیدی هست...
بهم میگه چرا ما هر کدوممون که نگران باشیم یا مشکل و حرفی داریم میایم سراغ تو که تو واسمون حلش کنی و به حرفمون گوش بدی؟
سکوت میکنم. میخندم که از همه کوچکترم و همچین نقشی رو دارم.
بعر از اون سوال یه سوال دیگه واسم پیش اومد. من چی؟ من در چنین مواقعی سراغ کی میرم؟ وقتی نگران و دلواپس همین آدمام. وقتی نگران خودمم و کاری ازم برنمیاد. وقتی کلی حرف روی قلبم سنگینی میکنه با کی حرف میزنم؟ تو چشای کی نگاه میکنم که بدونم همیشه یه راه حل واسم داره یا حداقل تو چشام نگاه میکنه با لبخند و بگه چیزی نیست نگران نباش.
جوابش این بود : در اکثر مواقع هیچ کس. سکوت میکنم و گاهی عصبانی به نظر میام. همین.
میخواستم زبان باز کنم. میخواستم بگویم تمام آن اطلاعاتی که از گذشته دنبالش بودم را کشف کرده ام. میخواستم بگویم بعد از سالها حالا خیلی چیزها را فهمیده ام. نشد. نتوانستم...
دیروز لینکی دیدم که میشد با سرچ اسم و فامیل افراد عکس سنگ قبر و مشخصاتشان را مشاهده کرد. در نگاه اول فوری رفتم اسم و فامیل آقای پدر را سرچ کردم. آمد. خودش بود...چقدر دلتنگ همان سنگ سفید بودم...
شب که شد یاد افراد دیگر افتادم. یاد افرادی که قبل از تولد ندیده بودمشان و خیلی کم از آن ها می دانستم. جز چند عکس و چند خاطره ی کوتاه. اولین چیز پدر و مادر آقای پدر بود. با آن مرگ های عجیب... پیدایشان کردم. توانستم بفهمم هر کدام چه سنی داشتند. که پدربزرگ ۹سال از مادربزرگ بزرگ تر بوده. که مادربزرگ در ۱۵ سالگی دومین فرزندش را به دنیا آورده. یک دختر ۱۵ساله و یک پسر ۲۴ ساله با دو کودک... مرگ در مکه ی مادربزرگ در سال ۶۶ معروف... اینکه پدر اول پدرش را که سالها روی جا بوده از دست می دهد و دو سال بعد خیلی اتفاقی مادرش که عاشقش بود را...آه که چهره ی پدر را وقتی از مادرش میگفت هرگز فراموش نخواهم کرد...بعد رفتم سراغ عمویی که هرگز ندیدم. نمیدانستم سال بعد از تولدم از دنیا رفته. میتوانستم پدرم را که نوزادی چندماهه دارد و غم سه داغ پشت هم در دلش سنگینی می کند را تصور کنم...فهمیدم پدر وقت از دست دادنشان چه سنی داشته...یاد کودکی ام افتادم. یاد سال هایی که تی شرت و شلوارلی به تن داشتم و پدر در حالی که دست چپم را در دست مردانه اش میگرفت باهم بر سر مزارشان میرفتیم. چقدر دلتنگ آن سنگ ها بودم. چقدر بعد از پدر دلم خواسته بود بروم سر مزارشان و بگویم دیگر نمی آید اینجا ولی نمیدانستم کجا هستند... فهمیدم که شهریور و مهر ماه های خوبی برای این طایفه نبوده و هر چهارتایشان توی این ماه ها از دنیا رفته اند...مادربزرگ مادر را هم یافتم که بیش از ۱۰۰ سال عمر کرده بود و شاهد سه دوره ی قاجار و پهلوی و انقلاب و سال های جنگ بود. سراغ دیگران هم رفتم. چقدر همه چیز عجیب بود... جواب سوال های زیادی را پیدا کرده بودم. آخر سر باز رفتم سراغ پدر. نگاهم به اسمش بود. صفحه ی گوشی را بستم و با اذان صبح به خواب رفتم...
داشت از گذشته میگفت. از روزایی که کانال داشتم. گفت کانالتو دوست داشتم و من باز هم باورم نشد چه چیز خاصی داشت که اون تعداد کم دوسش داشتن. گفت یادته یه پست وبلاگت رو خونده بودی اونجا؟ و من یادم نبود. بهش گفتم دوسال گذشته از اون روزا... باورمون نمیشد. گاهی بعضی اتفاقات اونقدر نزدیکن که انگار همین روزا بودن و در عین حال اونقدر دورن که انقد خیلی سال ازشون گذشته...
همزمان حس میکنم خیلی سال زندگی و تجربه کردم و حسابی خسته م اما از یه طرف گاهی جوری دیوونه بازی در میارم که انگار هنوز نوجوونم و سن و سالی ندارم... درک خودم گاهی واسم سخته. گاهی حتی از خودم فرار میکنم. از اینکه فکر کنم و به چیزای خوبی نرسم یا حتی فکر کنم و به چیزای خوبی برسم که شاید هیچ وقت اتفاق نیوفتن. مثل خیلی چیزها که خواستیم و نشد و شاید نخواهد شد. ولی خب خوبی ماجرا اینجاست که خیلی وقت ها اون ته مه های قلبم یه روزنه ی امیدی وجود داره که سوسو میزنه و میگه شاید ته این قصه ها خوش بود...
میدونی من خودسرزنشگرترین آدم روی زمینم ولی چند روز پیش فکر کردم چقد یاد گرفتن همین زندگی کردن شبیه یاد گرفتن راه رفتنه. کسی که به ما یاد نداد راه بریم همونجور که بهمون یاد ندادن زندگی کنیم. نگاه دیگران کردیم و راه افتادیم. یه حس غریزی مارو به سمت راه رفتن هدایت کرد مثل زندگی کردن. هزار بارم اون وسط افتادیم و زخم شدیم حتی تا بلد شیم راه رفتنو اما هنوزم که هنوزه که ادعامون میشه بلدیم مثل یه آدم بزرگ راه بریم یه لحظه که حواسمون نباشه پامون یه جا گیر میکنه و پخش زمین میشیم، زخم میشیم یا حتی پشت پا میگیرن واسمون به نیت افتادنمون. ما که بلد نبودیم زندگی کردنو. تلپی افتادیم تو راه زندگی کردن. پس مسلمه گاهی هم اشتباه کنیم، تلوتلو بخوریم، راهو اشتباه بریم، پخش زمین شیم، زخم شیم ولی کاش میشد وقتی بلند شدیم و خوب شدیم، بقیه ی مسیر رو ادامه بدیم بی هیچ حس بدی از زمین خوردنمون. ما که از اولشم بلد نبودیم...
البته این را هم به خاطر بسپار که این ققنوس گاهی هم با انفجار آتش میگیرد و هم خودش و هم اطرافیانش را به آتش می کشد. رسالتش را هم فراموش می کند و حرف های بد می زند :/
حرف میزنم. میخندم. میخندانم. نگاه میکنم که حتما بخندند.شب می شود. تاریکی فرا می رسد. مرا می بلعد. غصه آوار میشود. دیگر نمیخندم. سکوت میکنم. آتش میگیرم. خاکستر میشوم. فردا که میشود، ققنوسی دیگر از خاکسترم بلند میشود که رسالتش خنده است و ماهیتش چیز دیگر...
دکتر داشت حرف میزد. میگفت آدما وقتی تعارض هایی واسشون پیش میاد که نمیتونن حلش کنن و باهاش کنار بیان پس خوابش رو میبینن تا بتونن حلش کنن اینکه بعضی ها خواب های سریالی میبینن به خاطر اینه که با یه بار خواب دیدن نتونستن تعارض هاشون رو حل کنن پس انقد اون خواب رو میبینن تا بتونن حلش کنن.
دلیل خواب های ادامه دارم رو فهمیده بودم. دلیل خواب های اخیرم حتی و خواب های به وقت وقایع مهم. اینکه چرا در حالی که قلبم به شدت تند میزنه و وحشت کردم از خواب میپرم و حس تنهایی بعدش.
یه مخاطب به دکتره زنگ زد گفت خانوادم مسخره م میکنن میگن تو که خواب هات سریالیه پس حتما ظهر که میخوابی تکرار دیشب رو میبینی :))
حسی که به اینجا دارم کاملا عوض شده. نمیدونم به چه دلیل ولی حس اعتماد به اینجارو خیلی وقته از دست دادم. از اینکه اینجارو بلاگرایی که منو بشناسن بخونن و هرگونه قضاوتی بشم بدم میاد. در واقع حس بدی میشم انگار حریم شخصیم رو از دست دادم. درسته اینجا حرف خاصی نمیزدم ولی قبلا خیلی دوست داشتم اینجا پر از بازدید باشه و همه بشناسنش ولی چند وقتیه که اصلا از دیده شدن فراریم. حتی ترجیح میدم یه جا دیگه باز کنم و ناشناس بنویسم تا هیچکس ندونه اینا حرفای منه.
آدما عوض میشن. منم عوض شدم. چند روز پیش ۲۵ ساله شدم. میگفتن دخترا توی ۲۵ سالگی دیگه شخصیتشون تثبیت میشه. لازمه بگم این شخصیت خیلی نیاز به مرمت داره. چند شب پیش عکس هامو دیدم. چقدر همه چیزم توی این چندسال تغییر کرده بود. این ۷ ۸ سال برای من حکم دیروز و امروز رو داره. انقد همه چیز بهم نزدیکه ولی این فاصله چندسال که مطرح میشه واسم باورپذیر نیست. وقتی عکسامو دیدم خنده هامو حتی عکسایی که غصه دار بودم راستش تصمیم گرفتم خودمو ببخشم. من برخلاف اینکه آدمارو راحت میبخشم و از اشتباهاتشون چشم پوشی میکنم ولی به شدت خودسرزنشگرم. بابت مسخره ترین چیزهاهم به سختی از خودم میگذرم که گاهی آزاردهنده میشه واسم.
چند روز پیش سریال 13reasons why رو دیدم. به نظرم خیلی جالب بود. میدونی باعث شد به خیلی چیزا فکر کنم. به اینکه توی هر رابطه ی انسانی کلی زاویه دید وجود داره که ما ازش بی خبریم و فقط از زاویه دید خودمون با فیلترای شخصیمون بهش نگاه و برداشت میکنیم. اینکه چه چیزایی منو اون سالها نگه داشته بود؟ حالا هم دارم ادامه ی سریال this is us رو میبینم و به نظرم این سریال هم از نظر شناخت روابط خیلی خوبه. دوتاشون رو عطیه میرزاامیری معرفی کرده بود و به نظرم خیلی خوب شد که دیدمشون.
از اول اسفند خونه بودم. در واقع امروز بعد از ۱۸ روز رفتم بیرون اونم خیلی باملاحظه. آدما داشتن زندگیشونو میکردن ولی گاهی حس میکنم انگار همه چیز خوابه. اینکه این شرایط چی قراره بشه. کلاس های مجازی دانشگاه اونم ترم آخر. کلاس های آزمایشگاهمون مدرکم . آزمون ارشد. همه چیز به هم ریخته و نمیتونم بهش فکر نکنم. چند وقتیه ساعت خواب شب و روزم معکوس شده و حسابی ضعیف شدم. دلم سکوت و آرامش میخواد مخصوصا حالا که چندوقتیه بازم کابوس میبینم...
همه چیز خوب میشه فقط باید صبور باشیم. سالهای جوونیمه یعنی این روزا...