ابری و خاکستری

  • ۰۵:۴۲

هیچ میدونی چرا انقدر فیلمای احساسی یا حتی غمناک رو دوست دارم؟ چون همه ی احساسات توی فیلم گذران... حتی اگر غمناک ترین قصه ی دنیا هم باشه نهایتش دو ساعت طول میکشه. باهاش گریه میکنی، حالت بد میشه و شاید چند ساعتی هم بهش فکر کنی ولی از همون وقتی که فیلم تموم میشه تو میدونی دیگه قصه تموم شده. دیگه دلیلی واسه غصه خوردن وجود نداره. اما امان از حقیقت زندگی. امان از وقتایی که ابر غم آسمون دلتو سیاه کنه و نباره. اونقدر نباره تا پر شی از صاعقه هایی که ختم نمیشن به بارون و روشنی هوا و شروع قشنگی ها... اون وقته که تموم غصه ها اونقدر کشدار میشن که انگار هر ساعتش هزار سال طول میکشه. انگار تموم دنیا متوقف شده تو همین لحظه های غمبار. تو همین لحظه هایی که جز دعا و امید و خدا خدا کردن هیچ چاره ای نداری. اون وقته که حتی وقتی بعد از باریدن بارون با دیدن روشنی هوا ذوق میکنی یه جایی ته دلت میلرزه که نکنه دوباره آسمون سیاه شه و سیاهیش تا ابد تمومی نداشته باشه...

  • ۱۷۶

کتاب اجتماعی

  • ۱۶:۲۷

یادمه اول دبیرستان که بودم توی کتاب اجتماعی یه بخشی بود که توضیح میداد آدما به ذاته دوست دارن عضوی از یه گروه باشن و این عضوی از یک جریان بودن بهشون حس اعتماد به نفس میده. جمله دقیقا این نبود ولی این برداشت از اون متن سالهاست که توی ذهنم مونده. حتی درست یادم نمیاد اول دییرستان اجتماعی داشتیم یا دارم اشتباه میکنم ولی یادمه که اون بغل یه مطلبی هم راجع به دوستی ها و همراهی های موقت بشریت مثل هم قطاری  نوشته شده بود.

توی تمام این سالها بارها بهم ثابت شده که خیلی وقت ها آدم ها برای حفظ اعتماد به نفس نداشته شون پشت چیزایی قایم میشن که توی اون هیچ نقشی نداشتن و خودشونو عضوی از اون به شمار میارن و اینجوری به خودشون افتخار هم میکنن... مثل کسایی که فن پیج میسازن واسه فلان خواننده یا بازیگر یا کسایی که خیلی شدید طرفدار تیمی هستن و برد و باخت تیم رو به خودشون نسبت میدن. مثل کسایی که چون فلان شهر به دنیا اومدن یا فلان جایی هستن کلی به خودشون افتخار میکنن. اونم توی چیزی که هیچ نقشی توش نداشتن.

نمیخوام بگم همه ی این آدما اعتماد به نفس ندارن ولی خیلی وقت ها بهم ثابت شده که اونایی که خیلی شدید خودشونو غرق این چیزا میکنن انگار دارن جای خالی چیزی توی وجودشون رو با افتخار به چیزی که از دید خودشون ارزش و برتری محسوب میشه پر میکنن تا بتونن به خودشون افتخار کنن...

  • ۱۱۸

ساختمون نیمه کاره

  • ۲۰:۴۸

توی یکی از طبقات وسطی یه ساختمون نیمه کاره ی چند طبقه داشتم راه میرفتم. شنیده بودم ایمن نیست. یهو زیر پام خالی شد و ساختمون زیر پام ریزش کرد. سقوط کردم پایین که یهو سقف بالاسرم هم ریزش کرد و ریخت روم.

با وحشت از خواب پریدم...

  • ۱۳۲

تغییر کردی...

  • ۱۶:۵۹

میدونی چند وقت پیش یه صحبت شنیدم که میگفت درسته ماها ممکنه کتابایی هم توی زندگیمون خونده باشیم که اصلا حالا یادمون نیاد چی بوده محتواش ولی خب به ما بینشی رو داده و چیزی رو به ما اضافه کرده که بخشی از تصمیم فکری و نگرش ما به جهان شده. 

این حرف رو من در ابعاد بزرگش وقتی که کتاب بادبادک باز رو خوندم کاملا درک کردم. دیدی که نسبت به کشور افغانستان و پاکستان داشتم کاملا تغییر کرد. بماند کتاب های علمی که خوندم و بازم خیلی تاثیر گذار بودن و قابل شرح نیست اینجا ولی چیز دیگه ای که در ابعاد بزرگش در من عوض شد، خوندن کتاب های عاشقانه بود که باعث شد نتونم مثل خیلی از آدم های اطرافم فکر کنم.

توی خونه ی ما عاشق بودن اتفاق بدی به حساب میومد. ماها محبت کلامی و فیزیکی رو توی خونه نداشتیم و نمیدیدم و اگرم کمی وجود داشت، با کلی خجالت بود که انگار مال فیلم هاس فقط. تا حدی که وقتی دبیرستان بودم و دوستم گفتم مامان بابام خیلی همو دوس دارن و فلان روز توی جمع فامیل همو بغل کردن من داشتم شاخ درمیاوردم که مگه میشه؟

وقتی داداش دانشجو بود و عاشق شد من دبستانی بودم. همه ناراحت و عصبانی بودن. توی خونه مون مدام دعوا بود که تو داری اشتباه میکنی و در نهایت هم سرانجامی نداشت ماجرا ولی تا سالها توی ذهنم عاشقی اتفاق تلخی بود. تا زمانی که دبیرستانی شدم و خونمون اینترنت دار شد. دیگه برخلاف تمام کتاب هایی که داشتم و هیچ کدوم عاشقانه نبودن دسترسی داشتم که کتاب های عاشقانه هم بخونم. اولین رمانی که خوندم طبق رواج اون سالها رمان دالان بهشت بود. ساعت ها پشت سیستم مینشستم و با وجود اینکه چشمام قرمز میشد و میسوخت بازم کتاب های عاشقانه میخوندم و در واقع درحال تجربه ی حسی بودم که جدید بود. که توی آدمای اطرافم تا حدودی ممنوعه بود.

سالهای سال مدام آدم هایی رو دیدم که شبیه خونه ی ما نبودن و فهمیدم اون بیرون آدم هایی هم وجود دارن که عاشقانه زندگی میکنن. آدمایی که هر روزی که باهمن خوشحالن که تونستن کنار اون آدم باشن و حتی توی پیری هم این حس رو از دست ندادن...

از همون سالها آرزوی منم این شد که شبیه این آدما زندگی کنم. آدمایی که واسه خانواده ی من قابل درک نبودن. معیارهام روز به روز تغییر کرد و حالا منم و دنیایی که میخوام جوری که دلم میخواد باشه و آدم ها و دنیایی که میخواد منو طبق اصول و رسوم جامعه و حرف مردم تغییر بده. 

بهش گفتم ببین من آدمی نیستم که اگر دلم جایی نبود وایسم و شبیه خیلی از زنای جامعه بسوزم و بسازم و بگم خب تقدیر من این بوده حالا هم که مثلا داره خرجم میکنه یا بچه دارم پس وایسم و با همه چی کنار بیام. من اگر بخوامم نمیتونم چون کافیه چیزی باب دلم نباشه یا جایی حس کنم داره بهم بی احترامی میشه همون جا ترجیح میدم بمیرم تا بخوام اینجوری زندگی کنم. بهش گفتم دیدی منو سر کلاسایی که دوس ندارم توی اون دوساعت چقد بیقرارم و هی نگاه ساعت میکنم تا زودتر تموم شه و مدام چرتم میگیره؟ اونوقت منو مقایسه کن با وقتایی که کلاسی دارم که دوسش دارم...

بهش گفتم دعا کن خدا اینجای زندگی خیلی هوامونو داشته باشه که مجبور نشیم برخلاف چیزی زندگی کنیم که همیشه دلمون می خواسته...

بهش میگم شاید اگه من اون کتاب ها رو نخونده بودم، اون فیلمارو ندیده بودم، اون آدمارو ندیده بودم، منم میتونستم شبیه خیلی ها همین که یه نفر ظاهر و پول خوبی داشته باشه تصمیم بگیرم تا وقتی زنده م کنارش زندگی کنم ولی نمیتونم. بهش گفتم قبلنا وقتی آدمای پولدارو میدیدم منم دلم میخواست همونقدر پولدار باشم ولی حالا وقتی زن و شوهرهایی رو که میبینم که عاشق همن منم دلم میخواد همونقدر این زندگی و احساسات رو تجربه کنم و از ته دلم خوشحال باشم که کنارش زندگی میکنم...


  • ۱۸۱

همسایه ی دیوار به دیوار

  • ۰۰:۰۳

امروز که داشتم عکس های مراسم صابئین رو میدیدم به خیلی چیزا فکر کردم. فکری که هر وقت به محله ی قدیمیمون سر میزنم بهش فکر میکنم...

وقتی به این بچه نگاه کردم به خودم میگفتم ممکن بود من فقط به فاصله ی چندمتر توی خونه ای با دین متفاوت به دنیا میومدم. اون وقت خیلی چیزا فرق میکرد. اون وقت دعاهام، دینم ، اعتقاداتم، لباس پوشیدنم و خیلی چیزای دیگه م متفاوت بود. ممکن بود من جای مروارید یا اون یکی همبازی بچگی هام باشم. اون وقت حتی گوشتی که الان حلال میدونم رو حروم میدونستم چون با ذبح خاص دینم نبود. اون وقت حتی خروج از دینم هم طرد شدن از خانواده و فامیل رو به دنبال داشت شبیه اون دختری که دوست مامان بود و عاشق یه پسر مسلمون شد و تغییر دین داد و همه طردش کردن ولی پای عشقش وایساد.

آیا اون وقت بازم دین الانم رو انتخاب میکردم؟ اصلا اون قدر شجاع بودم که قید خانواده و جایگاه اجتماعیم رو بزنم و دینم رو عوض کنم؟ اون وقت اعتقاداتم و باورهام چه شکلی بود؟ اقلیت دینی بودن چقدر میتونست زندگیم رو متفاوت کنه؟ تاثیری توی دوستی هام داشت؟ و خیلی سوال های دیگه ای که هربار جواب دادن بهشون خیلی سخته...


+ راستی امروز پست گواهینامه م رو آورد. بزرگ شدم نه؟ بهش گفتم دیگه منم میتونم تو خیابونا رانندگی کنم و پلیسم بهم کاری نداشته باشه :) 

  • ۱۹۹

تو خبر نداری...

  • ۱۳:۳۲

توی آزمایشگاه ایستاده بودیم تا نوبتمون بشه واسه دیدن نمونه ی زیر میکروسکوپ. صدایی پشت سرم گفت: انقدر بدم میاد از این آدمااا. برگشتم و دیدم داره به من نگاه میکنه. بهش گفتم از کدوم آدما؟ گفت شما قدبلندا که حق ما رو خوردین. بار اول نبود که این حرف رو میشنیدم... بهش گفتم از آدمایی که سرماخوردن و بیحالن چی؟ خندید گفت نه از اونا خوشم میاد. اون یکی گفت وقتی مریض میشی چقد مظلوم میشی... زود برو خونه حالت بده...

نمونه رو دیدم. ازش عکس گرفتم. کوله م رو گذاشتم روی دوشم و با خودم گفتم تو خبر نداری که برای همین ده سانت اضافه چه بر من گذشت...

  • ۱۷۸

به هر قیمتی؟

  • ۱۶:۵۷

یکی از معضلات زندگی من اینه که وقتی دارم کنار خیابون در جهت عکس حرکت ماشین ها راه میرم ( جایی که پیاده روها اشغالن) مدام تاکسی ها واسم بوق میزنن و همیشه با این سوال مواجه میشم که چرا وقتی دارم در جهت عکس راه میرم تا به جایی برسم، دلم بخواد سوار تاکسی شم تا با سرعت بیشتری از مقصدی که دارم به سمتش میرم دور شم؟ :|

+ خوشم میاد وقتی ایستادی تا از خیابون رد شی، تاکسی ها هی وایمیستن بوق میزنن ولی تا بفهمن میخوای از خیابون رد شی، به قصد کشتنت گاز میدن تا مبادا بتونی از خیابون رد شی :|

  • ۱۶۵

غرور داشت خب...

  • ۰۲:۱۱

از مقصد اول سوار تاکسی شدم که برم دانشگاه. صندلی جلو یه پسر نشسته بود. سمت راستم یه دختر و من وسط افتادم و یه پسر به عنوان آخرین نفر سمت چپم سوار شد که بره دانشگاه دولتی. قبل از نشستن، کیفش رو گذاشت بینمون که یه وقت به من نخوره و خیلی از این کارش خوشم اومد...

ماشین حرکت کرد و دو دقیقه که گذشت و از سر نبش به وسطای کوچه رسیدیم یهو پسر آشفته گفت آقا من پیاده میشم. اولش ترسیدم گفتم شاید از اینکه من کنارش بودم راحت نبوده یا هرچی. بعدش یه هزاری مچاله و چسب خورده داد به راننده. راننده یهو داد زد که کرایه من دو و پونصده (در صورتی که در اصل دو تومنه ولی از وقتی شایعه شد بنزین گرون شده یه عده الکی دارن گرونتر میگیرن) چرا به من هزارتومن میدی؟ پسر گفت الان همراهم نیست شماره کارتت رو بده به حسابت میریزم. راننده زد کنار و با داد گفت تو که نمیخواستی سوار نمیشدی چرا الکی منو معطل کردی برو همین الان پول در بیار. پسر با تردید گفت این اطراف که خودپرداز نیست خیلی دوره. راننده با فریاد گفت من میمونم تا پولمو بیاری. پسر با ناراحتی گفت خب کارتم باهام نیست، تو خوابگاهه نمیتونم این همه راه برگردم. راننده بیشتر فریاد میزد. پسر گفت خب چیکار کنم تو بگو. راننده گفت من نمیدونم یه چیزی بهم بده. پسر ساعتش رو درآورد و داد به راننده و رفت. راننده نشست که حرکت کنه که دختر کناریم فریاد زد آقا ساعتشو پس بده من پولشو میدم. راننده بلند شد ساعت پسرو پس داد. پسر برگشت رو به دختر گفت شماره حسابتو بده بعد واست بریزم. دختر بهش گفت آقا برو اشکال نداره خدافظ. راننده نشست که شروع کنه به غر زدن و گفت چند ساعت معطل شدم و ... دختر گفت آقا اشکال نداره پیش میاد و راننده ساکت شد. 

تمام مدت شوک زده بودم و انگار وسط یه فیلم وحشتناک گیر کرده بودم. نقطه ضعف من فریاد بود...دختر زیپ کیفش رو باز کرد تا ببینه پول کافی رو داره یا نه و اینجا انگار تازه بیدار شدم و رو کردم به دختر گفتم اگر نداری من میدم پولشو. گفت باشه اگر کم آوردم ازت میگیرم. دختر گوشیش یه نوکیای ساده بود. تمام مسیر حالم بد بود. همش تصویری که پسر ساعتش رو داد به راننده توی ذهنم میچرخید. از اینکه وقتی صدای داد میشنوم شوک زده میشم و نمیتونم حرف بزنم بدم اومد. از اینکه با اولین دادها توی ذهنم داشتم میگفتم من باید پولشو حساب کنم ولی قدرت حرف زدن نداشتم و قلبم تند میزد حس بدی داشتم. همش فکر میکردم اگر دختر هم مثل پسری که جلو نشسته بود سکوت میکرد چی؟ من میتونستم زبون باز کنم؟ کی قراره دیگه وقتی شوک زده میشم زبونم بند نیاد؟ تصویر کیف پسر که بینمون بود و احترامی که بهم گذاشته بود جلوم اومد. تصویر هزاری پاره پوره. دانشگاه دولتی. خوابگاه. غریب بود توی شهر ما. واقعا هزار و پونصدتومن ارزشش رو داشت؟ ساعتش فیک بود. نو بود. از همون فیکایی که من چندتاشو میخرم تا چندتا ساعت داشته باشم. به مقصد که رسیدیم دختر به راننده گفت آقا کرایه ت دوتومنه و راننده حتی کرایه ی پسر رو ازش دو و پونصد گرفت. خواستم نصف پول کرایه پسر رو به دختر بدم اما نذاشت. پسر جلویی وقت پیاده شدن از راننده تشکر کرد و راننده با مهربونی بهش گفت موفق باشی...

چی به سر انسانیت اومده که اینقدر بنده ی پول شدن آدما؟ به این فکر کردم که یه روز اون پسر میره سر کار و خانواده تشکیل میده اما هیچ وقت تصویر غروری که امروز ازش له شد رو یادش نمیره...

+ یه ساعت بند چرمی قهوه ای مردونه با صفحه ی سفید...

  • ۲۳۶

تحقق یک رویا :)

  • ۱۹:۰۲

از وقتی که یادم میاد آرزوم بود برم کلاس رقص و دیگه وقتی جایی میرم که همه میرقصن، نگم که من بلد نیستم و فقط بلد باشم دست بزنم :| 

امروز صبح اولین جلسه رو رفتم و میتونم بگم از بهترین تجربه های زندگیم بود. همش یه لبخند از ذوق روی لبم بود. مربیمون هم ماشالله انقدر خوشگل و خوش اخلاق و مهربونه و همه چی توی کلاسش خوبه که قشنگ حس میکردم سیندرلام که یهو تونستم همچین حس قشنگی رو وسط زندگیم تجربه کنم :)

چقدر چیزهایی خوبی توی دنیا وجود داره که ما هنوز تجربه شون نکردیم.

+ خدارو شکر

  • ۹۲

آخرین سنگر سکوته

  • ۱۵:۴۱

توی تاکسی نشسته بودم. ماشین شخصی ای بود که بین تاکسی های خط بود و مطمئن نبودم که جزو تاکسی ها هست یا نه. به مفهوم حفاظت از جان در برابر پول فکر کردم... آخرین نفر سوار شدم چون تنها ماشینی بود که مقصدش دانشگاه بود و دیر رسیدنم حتمی بود اگر سوار نمیشدم و استادی که نباید سر کلاسش دیر میرسیدم. یه پراید خسته با یه راننده ی خسته تر با لباس های شلخته و کثیف و وضعیت آشفته که هیچ پولی نداشت تا حتی بتونه پول خرد کنه و انگار با آخرین پولش سیگاری که توی دستش بود رو خریده بود... سیگار میکشید و آهنگ های غمگین رو زیاد میکرد و اخم میکرد. باند چپ ماشین خراب بود و احساس درد توی گوش راستم میچرخید. سمت راستم یه مرد درشت هیکل با ظاهر لاتی و ریش بلند و بازوهای باشگاهی بود. وسط بودم و تا جای ممکن پاهاش رو باز کرده بود و من پاهامو چسبونده بودم به هم و در جمع ترین حالت ممکن نشسته بودم. بازوی نحیف منو تکیه ی بازوش کرده بود و تکیه گاه آرنجش رو ساعد دست من قرار داده بود. احساس میکردم بخشی از ساعد دست راستم گود شده و تیر میکشه. به جنبش های فمنیسم فکر کردم. به آلما توکل. فرانک عمیدی. بحث های کانال تانزانیا...سمت چپم دختری بود که از اول تا آخر مسیر به سرعت در حال چت کردن بود و کج نشسته بود مبادا من به گوشیش نگاه کنم. هوا گرم بود. حوالی یک ظهر باد داغ بهم میخورد. درد توی ساعد، درد گوش از صدای آهنگ، معذب بودن جام، بوی سیگار که بهش حساسیت دارم و نمیتونستم درست نفس بکشم. ترسی که توی وجودم بود از بیراهه رفتن های مکرر راننده واین فکر که نکنه همشون همدست باشن و منی که نفر آخر پریدم تو ماشین طعمه شون باشم...

به ثانیه شمار ضبط زل زده بودم. به فندک صورتی که توی کشوی بالای ضبط بود. چقدر بی دفاع بودم. چقدر دیگه توان جنگیدن نداشتم. چقدر جرئت اعتراض نداشتم. چقدر زندگیم سخت شده بود. چقدر به دست آوردن هر چیزی رنج داشت. دوباره به مفهوم حفاظت از جان در برابر پول فکر کردم. اولِ دعا توی سرم چرخید و توی دلم میگفتم خدایا خودت ازم محافظت کن. چشمامو بستم و اجازه دادم درد و بی دفاعی به تمام وجودم رخنه کنه. به این فکر کردم که آینده ی مبهمم واقعا ارزش این همه درد رو داره؟ نکنه همه ش بیهوده باشه. نکنه...

  • ۱۳۳
ماه
روشنی اش را
در سراسر آسمان
می پراکند
و لکه های سیاهش را برای خود نگه می دارد۰

رابیندرانات تاگور - کتاب ماه نو و مرغان آواره
Designed By Erfan Powered by Bayan