حواستون باشه...

  • ۰۱:۱۱

این چند وقته به یکی از آرزوهای چندین ساله م رسیدم و این خیلی خوبه۰خداروشکر

وقت حرف زدن کاش حداقل سعی کنیم حواسمون باشه داریم چی میگیم و چیو به کی میگیم۰شاید فقط با یک کلمه باعث شیم طرف مقابل چیزی رو به خاطر بیاره که آزارش بده و شاید هم باعث شیم قلبش بشکنه و یا هزارتا شاید دیگه۰

حواسمون باشه۰۰۰

شاید دیوونم

  • ۲۲:۰۰

همه بهم میگن تو دیوونه ای که اون موقعیت و رشته ی آینده دارو ول کردی اومدی رشته ای که معلوم نیس آینده داره یا نه.در جوابشون میخندمو میگم به خاطر علاقه و این لوس بازیا این کارو کردم ولی ته دلم برمیگردم به درست 7سال قبل که اگه از اون زمان انقدر اتفاقای جورواجور نمیوفتادو همه چیز خوب پیش میرفت من طبق پیش بینیام الان آینده برام مهم بودو داشتم تو یه رشته ی آینده داری که عشق زندگیم بود درس میخوندم ولی قطعا اصلا مثه مهسای الان نبودم.یه دختر لوس ترسو بودم که حتی جسارت حرف زدن توی جمع رو هم نداشت.کارای فنی بلد نبود .بلد نبود وقتی توی یه شرایط سخت قرار میگیره باید خودشو نجات بده.بلد نبود از حقوق خودش دفاع کنه.اگه مثه حالا مجبور بود ساعتها برای اتوبوس توی آفتاب بمونه و سردرد بگیره و بعدشم حداقل نیم ساعت پیاده وسط آفتاب راه بره شاید طاقت نمیاوردمو مینشستم گریه میکردم حداقلش.تازه اینا ساده تریناشه و اتفاقای سختو بده این چندساله رو نمیخوام بازگو کنم ولی قطعا خدا خبر داشت قراره چه سختی هایی در آینده تحمل کنمو کم کم منو برا این روزا آماده کرده.خدارو شکر اوضاع داره بهتر میشه ولی خوبیش اینه میدونم چون سرسختم قطعا در روزای نزدیک روزگارمو طوری میکنم که دوس دارمو شادی رو هم برای خودم هم اطرافیام میسازم به امید خدا البته:)

حق

  • ۰۱:۴۹

نمیدونم چرا به ما یاد میدن در مقابله حقوقمون سکوت کنیم و اگر چیزی نگیم ما خوبیم و گذشت کردیم و بزرگی کردیم و...

اصلا وقتی چیزی حق ماست واسه چی باید از حقوقمون دفاع نکنیم و اجازه بدیم یکی دیگه از چیزی که حقه ماست بهره ببره و حق مارو ضایع کنه؟چرا وقتی ما دختر باشیم مامانا بهمون یاد میدن بیشتر سکوت کن بیشتر گذشت کن که تهش منظور همون حقوق کمتر توی ارثیه س و...

بیزارم از این موضوع...

من توی زندگیم ترجیح میدم برا حقوقم بجنگم حتی اگر به قیمت اعصاب خوردی و به هیچ نرسیدن باشه ولی تهش به خودم افتخار میکنم نذاشتم الکی الکی حقم پایمال شه و توی دلم بزنم روی شونه ی خودم که به به چه دختر خوبی گذشت کردی و...که من اگه سکوت کنم احساس خری رو دارم که ازش سواری گرفتن و بهش لگد زدن

+عصبانی طور

نمیدونم اسمش چیه...

  • ۱۴:۵۹

کاری که حالا دارم انجام میدم نمیدونم اسمش چیه...

شهامت و شجاعت یا دیوانگی یا شایدم خریت ولی هرچی هست کاریو انجام میدم که قلبم میگه و نشونه ها میگن درسته سخته ولی درسته.

  • ۱۲۷

دانلودگونه۳

  • ۱۴:۰۵

آهنگ بهنام صفوی - خدا (کلیک)

که با این در اگر در بنده در مانند در مانند

  • ۰۰:۳۸

یه موضوعی هست که شاید به نظر بی اهمیت بیاد ولی به شدت رو اعصاب و روانه ملت تاثیر گذاره و اونم در یا درب هستش.

اینکه وقتی میخوایم وارد جایی بشیم اگر مثلا مغازه نیست حتما در بزنیم و منتظر شیم طرف جوابه موافق بده بعد بریم داخل و اینکه قبل از عبور از هر دری دقت کنیم که اون در ،در چه حالتیه.مثلا کاملا بسته س یا نیمه بازه یا کاملا بازه؟هرجور که هست وقتی ازونجا خارج شدیم و یا کاملا وارد شدیم درو در همون حالت اولیه قرار بدیم مگر اینکه مثلا مغازه باشه کولرم روشن باشه درم باز و حالاتی از بی اعصابی در چهره ی فروشنده نمایان،در این حالت پی میبریم شخص مذکور انقد که هی درو بسته هی باز گذاشتن دیگه نسبت به در سر(؟!) و یا بی حس شده ولی اگر شما دوسته عزیز براش درو ببندین قطعا اگر در شیشه ای باشه میتونید حالته رضایت رو در چهره ی شخص ببینید.

این موضوع توی خونه هم هست.چقدر که من حرص نخوردم از دسته برادرانه گرامم که اگر در بازه بعدش درو میبندن اگر در بسته س درو میذارن باز میرن.چندین ماه حرص خوردم بعدش مقداری جیغ زدم دیگه مشکل نسبتا حل شده توی خونه:دی

مواظبه درها باشید:دی

با سپاس:دی

ذهنیاته آشفته

  • ۱۶:۴۲

دیشب توی بازار به خاطر نوشتنای اخیرم و کتاب خوندنام همینجور که راه میرفتم مدام یه راوی داشت ماجراها و صداهای اطرافمو تعریف میکرد مثله یه کتاب یا یه فیلم...

مثلا میگفت:اینجا حسابی شلوغه.چهره های بعضی مردها به غایت ترسناکه و من در مقابله این ترس بی دفاع میشم همیشه.چقدر دلم میخواست الان تهران بودم .توی خیابونه ولیعصر راه میرفتم به سمت پایین یا شایدم به سمت بلوار کشاورز که مثله اینجا نیست که هرکی از کنارم رد میشهنگاهم میکنه.چندتا ماشین پلیس توی این چهارراه ایستادن و یه ون .ما از کنارشون رد میشیم ولی من ترسی ندارم و به پلیسا نگاه میکنم و اونا دارن باهم صحبت میکنن.راستی تاحالا به قدرته پلیسا دقت کرده بودی؟یه کم اونورتر دوتا سرباز هم ایستادن و یه ماشین راهنمایی داره با بیسیم ماشینارو میگه که حرکت کنن.چقدر شلوغه، چقدر تاریکه، چقدر پلیس هست.چه خبره اینجا؟چهره ها و لباس پوشیدنا با محله زندگی من تفاوت داره.مدام میشه صداهای عربی رو شنید و آدمهایی با لباس های عربی.راستی چقدر واسه ما عادی شده ولی اگر کسی از شهره دیگه بیاد قطعا براش عجیب خواهد بود.اینجا به راحتی روستایی یا فقر رو میشه توی آدما دید.هم فقر فرهنگی هم فقر مالی.اصلا اگه بابا اتفاقی زمینش نمیفتاد جای خوبه شهر لابد الانم من مثله اینا میشدم.میدونی اینا فکر میکنن بالای شهر جای خیلی خاصیه و اونا دیگه هیچ غمی ندارنو اوضاعه مالی توپو...ولی هیشکی مثله منی که بچگیم توی وسط یا پایینه شهرو بعدش بالاتر و مدارسم بالای شهر بودو سالها با بچه هاشون زندگی کردم نمیتونه درک کنه که واقعا تفاوتی نیس جز طرز تفکر و آموزش های فرهنگی و گاهی بحث مالی توی بعضی افراد با این وجود من هیچ وقت دلم نخواسته جای دوستاییم باشم که الان توی خارج از کشور درس میخونن اونم رشته ای که عشقه من بود و من نتونستم بهش اینجا برسم.دلم نمیخواد جاشون باشم چون زندگیاشونو از نزدیک دیدم و حتی با پدرو مادراشون آشنایی پیدا کرده بودم.قطعا خدا خودش خیلی بهتر میدونه به کی چی بده یا نده.


  • ۱۰۷

چمدان

  • ۱۹:۲۱

چمدان - بزرگ علوی

زن ها همه خود را می فروشند.بعضی در مقابل یک پول جزیی برای چند ساعت و چند روز،بعضی دیگر برای یک عمر در مقابل تامین زندگی.


از سایرین

  • ۰۱:۳۳

از سایرین...

به یادشون...

  • ۱۶:۵۲

6سالی میشه که جسته گریخته وب نوشتم و وبلاگهایی هم داشتم که پاکشون کردم.توی این مدت آدم هایی رو پیدا کردم که با نوشته هاشون ،افکارشون و قصه های زندگیشون همراه شدم بهشون وابسته شدم با بعضیاشون خندیدمو با بعضیاشون همدردی و گاهی غصه خوردم و گاهی تلاش کردم بهشون کمک کنم و گاهی اونا بهم کمک کردن.افراد زیادی منو نمیشناسن چون دیگه تصمیم گرفتم خیلی نزدیک وب نویسا نشم که باز نشه مثه چندتا ازین دوستای خوبه وب نویسم که گفتم که یک دفعه گذاشتن و رفتن و من موندم و یک دنیا علامت سوال....

دنیای ماده یوزپلنگ وحشی(یوزی)

طامات میبافم(رامگا)

دختر گندمگون(سمی)

نبات(آبنبات)

عقاید یک بی عقیده(مهسا)

یادداشت های دختر کوچیکه خانواده(ته تغاری)

وقتی به یک مرد مبتلا می شوم(سپیده)

آقای لجباز و خانم مدارا

وقتی عشق در می زند(memul)  وبعدش  دو تن خیس از عرق عشق

گردبادی در پی

این شهر تا همیشه بوی ما رو میده(مهسا)

خانم ویرگول(سارا)

آرشیو خاطرات ما

هنوزم که هنوزه گاهی میرم و به وب هاشون سر میزنم شاید که برگشته باشن ولی خبری نیست ...

  • ۱۲۵
ماه
روشنی اش را
در سراسر آسمان
می پراکند
و لکه های سیاهش را برای خود نگه می دارد۰

رابیندرانات تاگور - کتاب ماه نو و مرغان آواره
Designed By Erfan Powered by Bayan