پندانه

  • ۱۶:۲۴

ببین فرزندم ، برای بار n ام بهت میگم بس کن دیگه ۰ همه ی آدما تو زندگیشون اشتباه میکنن ، خطا میکنن و ۰۰۰ ولی مهم اینه بعدش یاد بگیری راه درست رو و تو یاد گرفتی دیگه روش رفتار و برخورد درست رو ۰ اصلا زندگی همینه دیگه ۰ شبیه همون بچگیات که خواستی راه رفتن یاد بگیری ، میدونی چندبار خوردی زمین ؟ اصلا وقت اسکیت یاد گرفتن یادته یه بار رفتی تو شیب و به پشت خوردی زمین چقدر دردت اومد؟ همینه دیگه بعدش یاد گرفتی هی فر خوردی ازین ور به اون ور ۰ زندگی هم همین شکلیه ۰ دلیل نمیشه هی نشخوار ذهنی راه بندازی از اول حیاتتو بررسی کنی هی انگشت کنی تو چشم خودت که ببین فلان جا اشتباه کردی؟ اصلا خوب کردم ، دلت خنک شد؟ بس کن دیگه ۰ زندگی به قدر کافی سخت هست توروخدا تو دیگه سخت ترش نکن ۰ قول میدی بهم؟ قول میدی دیگه خودتو اذیت نکنی؟ آفرین دختر گلم قشنگم دلبرم :*

+ داشتم با خودم گفت و گو میکردم ۰ گفتم دستشو بگیرم بیارم جلوی جمع بگم بلکه از شماها خجالت کشید و دیگه حرف گوش کرد :/

+ گرفتار شدیم به خدااا :/

  • ۱۵۳

دانلودگونه ۲۵

  • ۲۲:۳۲



+ پریسا فیروزی - جام جهانی

+ نگم واستون من این تم جنوبی آهنگ رو عاشقم :دی

+ من کلا هیچی از فوتبال نمیدونم ولی جام جهانی رو دیگه واقعا نمیشه ازش گذشت۰جایی که ملت ایران جدا از هر چیزی همه با هم یه آرزوی واحد دارن و خوشحالیشون دنیا دنیا می ارزه۰ انشالله شادی های دیگه ملت ایران توی آینده نزدیک :)

+ من و داداشام وقت دیدن بازی جیغ و داد و پرش میکردیم بعد عروسمون آروم نشسته بود فقط میخندید به ما :))) 

+ خداروشکر

  • ۱۵۸

گذار تاریخی

  • ۱۲:۲۲

گاهی اوقات وقتی به اتفاقات اطرافم فکر میکنم ، تصور میکنم که ما توی یه گذار تاریخی مهم افتادیم ۰ از همون گذارهای تاریخی که جز به جز اتفاقاتش تا صدسال آینده توی تاریخ برای نوادگانمون ثبت میشه و اونا دقیقا با خوندنش حسی رو به ما پیدا میکنن که ما زمانی که تاریخ دوران قاجار رو میخونیم و اعصابمون خورد میشه و دلمون واسشون میسوزه۰

حس میکنم نسل ما باید فدا شه و ما همه قربانی هستیم تا اتفاقات خیلی خوبی برای آینده ی نوادگانمون رقم بخوره ، اتفاقات خوبی که حتی تصورشم هم برای ما سخته۰

حس میکنم این گذار تاریخی شبیه چند سال قبل از انقلاب کبیر فرانسه س یا شایدم چندسال نوری قبل از بیگ بنگ که اتفاق افتادنش یعنی انفجار همه چیز و ساختن از نوی دنیا بتونه آرامش بده به هستی۰

خیلی ها شبیه تاریخ گذشته این گذار تاریخی رو میفهمن ولی خیلی ها هم خودشون رو به خواب زدن ، خیلی ها هم براشون اصلا این چیزا مهم نیست و انقدر زندگیشون سطحی هست که فقط تو فکر زنده موندن و گذران عمرشون هستن ، خیلی ها هم که اصلا فکر نمیکنن ۰۰۰

در هرصورت فقط امیدوارم خدا بهمون رحم کنه۰۰۰

  • ۱۴۴

تابستونای بچگی

  • ۱۷:۱۸

دبستان که بودم همیشه خوشحال بودم که به خاطر گرمای هوا برخلاف شهرهای دیگه امتحانات ما توی اردیبهشت برگزار میشه و زودتر تابستونمون شروع میشه۰۰۰

یادمه برگه ای که لیست تاریخ امتحانات توش بود رو میچسبوندم به دیوار اتاقِ مامان بابا و تا که بعد از هر امتحان می رسیدم خونه سریع وقتی هنوز فقط مقنعه م رو درآورده بودم تند تند با خودکار آبی یا مداد مشکی اون مستطیل امتحانی که داده بودم رو خط خطی میکردم و ذوق داشتم که هوراا تموم شد و حتما بیست میشم ۰ البته یه سال یادمه برگه امتحاناتمو با یه طیف رنگی از سبز کم رنگ تا پرررنگ با مدادرنگی پر میکردم و قانونش این بود که هر امتحان رو که بهتر داده بودم سبزش پررنگ تر بود ولی سر آخر همه بیست میشدن ۰ 

آخرین امتحان رو که میدادم با خنده میومدم خونه و با لبخند مامان روبرو میشدم که میگفت آخییشش امتحاناتو دادی راحت شدی منم حرفشو تایید میکردم و میومدم توی اتاق سراغ اون برگه و به طرز حرص خالی کردن اون برگه رو از دیوار میکندم و تیکه تیکه میکردم و مینداختم سطل زباله ۰ 

عید من از این جا آغاز میشد که لباس فرم مدرسه رو دیگه آویز نمیکردم و مینداختم گوشه اتاق بعدش میرفتم توی پذیرایی روبروی کولر با بالشت و پتوم دراز میکشیدم و از خستگی فوری خوابم میبرد و شیرین ترین خواب عمرم رو تجربه میکردم ۰ عصر که بیدار میشدم میرفتم چهارپایه رو میاوردم و از بالای کمد ، دستگاهِ سگا رو میاوردم و وصل میکردم به تلویزیون و کل تابستون با بازی سگا سرگرم بودم و بعدترش با بازی های کامپیوتر ولی جذابیت سگا هیچ وقت برام از بین نرفت و تا زمانی که چندسال بعد دستگاهش خراب شد بیخیالش نمی شدم۰

تابستونا اونقدر هوا گرم میشد که توی دبستان جز یکی دوسال دیگه نتونستم برم کلاس زبان چون کسی نبود منو ببره بیاره مجبور بودم توی اون هوا با اتوبوس برم و هربار کاملا لباسم خیس میشد ۰

من و داداش کوچیکه کارتون هایی که ظهرها میداد رو می دیدیم و کلی ذوق میکردیم ۰۰۰ فوتبالیستا ، آنه شرلی با موهای قرمز ، جودی ابوت ، مهاجران ، سندباد ، کوزت و خیلی کارتونای قشنگ دیگه که تکرارشون توی بچگی من پخش میشد اون وقتا ۰۰۰

چقدر میچسبید بدون دغدغه زیر خنکای کولر ظهرا مینشستیم به کارتون دیدن ، سگا بازی و۰۰۰ چقدر خوش میگذشت۰

داداش وسطی یه وقتا واسمون سوپ های مخصوص خودش رو درست میکرد که حتی خوشمزه تر از سوپ های مامان پز بود ۰ شبا که بی خوابی میزد به سرمون واسمون بندری با رب درست میکرد ، حسابی تندش میکرد و دهنمون میسوخت ولی حسابی مزه میداد بهمون :)

 اون وقتا زمانی که اولین کاست بنیامین اومده بود ما پیکان سفید داشتیم ۰ وقتی میرفتیم پارک ساحلی حسابی بازی میکردم ولی جذب پیست اسکی شده بودم و سر آخر بابارو مجبور کردم واسم اسکیت بخره و تا چندسال اسکیت بازی شد از خوشی های زندگیم ۰۰۰


  • ۱۵۰

دانلودگونه ۲۴

  • ۲۲:۰۵



Ayşenur Kolivar - E Asiye

+چندین سال پیش من یه وقتایی واسه آروم کردن خودم یه ریتم موسیقی رو زمزمه میکردم که کلام نداشت و این آهنگ خیلی شبیه اون زمزمه هاس۰۰۰

از اون آهنگاس که با روح و روان آدم بازی میکنه۰

دلتنگیِ عجیب

  • ۱۶:۵۵

همیشه دلتنگی واسه من فقط یه کلمه نبوده که بخواد یه حالت روحی رو وصف کنه۰

من از وقتی یاد دارم هروقت دلتنگ کسی یا چیزی میشدم به معنای واقعی کلمه با تمام وجودم دل تنگی رو حس میکردم۰

دلتنگی برای من جدا از حال روحی ، حال جسمی هم داره ، بماند بخشی که مربوط به چشم و اشک و ۰۰۰ میشه ۰ میخوام بخشی که مربوط به همون دل تنگی میشه رو بگم۰

دلتنگی واسه من واقعا دل تنگی رو معنی میده و هربار که دلتنگ میشم انگار از درون یه چیزی ، یه نیرویی داره به قفسه ی سینه م فشار میاره انگار قلبمو فشار میده ، انگار از درون فشار رو واقعا حس میکنم و حس خفگی میده بهم گاهی۰

نمیدونم همه ی آدما این شکلین یا فقط منم که این شکلیم ولی خب خواستم بگم اصلا حس خوبی نیست ۰ امیدوارم هرچیز و هرکسی که امکان داره روزی دلتنگش بشیم همیشه در دسترسمون باشه :)

خدایا هلپ می

  • ۰۰:۵۰

خدایا بیا و شب هارو از زندگی من حذف کن ۰ شدم شبیه سیندرلا ساعت از دوازده که بگذره عذاب من آغاز میشه و میشم غمگین ترین آدم دنیا و وقتی هم هیچکس نباشه باش حرف بزنم افکار مزخرفمو تخلیه کنم این خودفرسایی شدت میگیره و تا صبح خواب ندارم و بیخود گریه میکنم شرشر اشک میریزم و هرشبم در واقع احیا دارم توی تاریکی و سکوت شب۰۰۰ :/

خدایا بیا و شب ها رو حذف کن من دیگه طاقت ندارم :/

+ چمه من؟؟ :/

+ خدایا حالا شب قدر ازت خواستم راستی راستی شب ها حذف نشه از دنیا :))

+ این مدت دارم تمرین صبر میکنم و چندین پست منتشر نشده دارم انشالله بعد این دوره ی صبر منتشر میکنم۰

+ توی هر جنگی امکان داره پیروز شی جز جنگ با خودت ، که دو سرش باخته۰۰۰

  • ۱۲۴

حال خوب کن

  • ۰۲:۰۶




  • ۱۴۵

غلبه بر ترس ها

  • ۱۶:۴۷

سلام :)

بچه ها خاطرتون هست توی این پست مختصر راجع به هیچهایک واستون صحبت کردم ؟ 

خب خواستم الان یکی از دخترای باحال هیچهایکر که خودم دوستش دارم رو بهتون معرفی کنم که چندتا کار باحال کرده که گفتم شاید دوست داشته باشین شما هم ببینید و این پیج اینستاگرامش هست۰

خب یکی از کارهای باحالش رو اینجا میتونید ببینید۰

راستش از اون جایی که خودم هم بچه بودم به شدت خجالتی بودم و هنوزم درون گرا هستم واسم این حرکتش خیلی جالب بود که بتونه انقدر جسارت به خرج بده تا با ترسی که توی وجودش هست مقابله کنه ۰حتما کپشن زیر پستش رو هم بخونید۰

توی سخنرانی تد گفت اولش قطعا خیلی ترس داشتم که برم وسط جمعیت توی حافظیه این کارو کنم و همون اول که دراز کشیدم روی زمین نگاه های متعجب آدما و پچ پچ هاشون و تپش های قلب من شروع شد که میگفتن چشه این دختره و ۰۰۰ گفت بعد یکی دو دقیقه یه پیرمرد مهربون از بالاسرم رد شد با لبخند گفت خوبی دخترم؟ و همین حرفش کلی بهم آرامش داد ۰ توی دقیقه های آخر هم گفت سربازی که مسئول حافظیه بود اومد و گفت که پاشو منم بهش گفتم من دارم یه چالش رو انجام میدم که دو دقیقه دیگه تموم میشه منم پا میشم و سرباز هم گفت باشه پس دو دقیقه دیگه پاشو و رفت۰

کار دیگه ای که برای مقابله با ترس هاش انجام داد رو اینجا میتونید ببینید۰

توی سخنرانیش راجع به این چالش هم صحبت کرد که اول رفت و همینجوری بدون توضیح از خانم های توی بازار خواست که بغلشون کنه و مسلم بود که خیلی ها قبول نکردن ولی بعدش گفت اول توضیح دادم واسشون که این یه چالش هست و این دفعه واکنش ها عوض شد و خیلی ها محبت به خرج دادن و پذیرفتن۰

حتما فیلم هاش رو ببینید و به این فکر کنیم که ماها چقدر قدرت داریم که با ترس هایی که از بچگی توی وجودمون نهادینه شده و یا حتی بخشی از شخصیتمون شده میتونیم مقابله کنیم و شکستشون بدیم؟!

+ نیلوفر مسلط به زبان انگلیسی هم هست و به تازگی کانالی راه انداخته که علاوه بر آموزش میخواد راهکارهایی که مداومت داشته باشیم توی خوندن زبان رو هم آموزش بده . گفتم که اگر دوست داشتید بتونید استفاده کنید :)

  • ۱۴۲

خواب های بی انتها

  • ۱۱:۵۹

وقتی اوضاع بر وفق مراد نیست ، دیر خوابیدن های شبانه و دیر بیدار شدن های روز ، تنها انتقامیه که میتونم از زندگی بگیرم۰۰۰

ماه
روشنی اش را
در سراسر آسمان
می پراکند
و لکه های سیاهش را برای خود نگه می دارد۰

رابیندرانات تاگور - کتاب ماه نو و مرغان آواره
Designed By Erfan Powered by Bayan