در من زنی زندگی میکند

  • ۰۱:۰۹

در من زنی زندگی میکنه که یه روز صبح که از خواب پا میشه میبینه شوهر جانش رفته سرکار و صدای قندعسلاشو از اتاق بغلی میشنوه و متوجه میشه که کوچولوهاش بیدار شدن۰تمام وجودش لبخند و عشق میشه میره چراغ اتاق بچه هاشو روشن میکنه با صدای بچگونه صبح بخیر میگه بهشون و کلی باهاش حرف میزنه و میخنده و بچه هاشم با ذوق و خنده هاشون جوابش رو میدن و بچه ی بزرگترش با تک و توک کلماتی که میتونه بگه براش حسابی دلبری میکنه۰بچه هاش رو میبره برای صبحانه و بعدش شروع میکنه به درست کردن یه ناهار خوشمزه و حسابی۰غذاشو که گذاشت رو اجاق که بپزه میره سراغ خونه ی نقلی و با صفاش که از در و دیوارش عشق و مهربونی میباره و بوی خونه میده۰دیوارای روشنی که عکسای خودش و شوی جانش و بچه های فسقلیشون روی دیوارا چشمک میزنن و هربار دیدنشون کلی عشق تو وجودش جاری میکنه۰وسایلی که هر کدومشو با سلیقه انتخاب کرده و همشون رو دوس داره و از دیدنشون لذت میبره۰میره سراغ تراس و به گلدونا آب میده و ذوق میکنه از غنچه زدن و گل دادن گلدونای قشنگش و دون میپاشه لبه ی تراس واسه کبوترا و گنجشکایی که گاهی پشت شیشه براش خودنمایی میکنن۰سری به غذاش میزنه ومیره کلی به خودش میرسه و توی آینه خودشو برانداز میکنه و مثل چندسال پیشاش توی آینه برای خودش شکلک در میاره و میخنده :) میره سراغ بچه هاش و باهاشون کلی بازی میکنه ، بغلشون میکنه و هر لحظه خدارو هزاران هزار بار توی دلش شکر میکنه و تا به خودش بیاد میبینه صدای کلید انداختن شوهرش میاد و در باز میشه و با لبخند گندش میره سراغ شوهر جانش و اونم با لبخند جوابش رو میده و شوهر جانش میره سراغ بچه ها و کلی قربون صدقه شون میره و بعدش میره لباساشو عوض کنه و میان دوتایی میزو حاضر میکنن واسه غذا و کلی باهم صحبت میکنن ، تلویزیون میبینن و زندگی میکنن خلاصه پر از عشق و محبت پر از آرامش و امنیت :)

من دلم الان میخواست وسط همچین روزی بودم۰۰۰

شب های امتحان

  • ۰۳:۱۰

یعنی اونجوری که من شبای امتحان پای کتاب مچاله میشم و با حال نزار میگم هوووففف و جزوه رو میبندم که برم اقلا دو سه ساعت بخوابم تا زنده بمونم ، واقعا عرش خدا به لرزه در میاد و چه بسا فرشته ها هم زاری و شیون سر می دهند :))))

+اساتیدی که هی طول ترم مجبورمون میکردید جزوه بنویسیم و دست درد میگرفتیم و چاپی نمیدادین و حالا ما جزوه هامون توی دفترها و برگه های مختلف و توی گوشیمونه ، فقط برید از خدا بترسید ۰جاست دیس :/

هوش های دردسرساز

  • ۰۱:۰۶

هفته ی پیش داشتم یه برنامه روانشناسی نگاه میکردم داشت راجع به انواع هوش صحبت میکرد که من بار اول بود میشنیدم این تعداد هوش وجود داره ۰دوتا هوش آخر که راجع بهش توضیح داد هوش درون فردی و هوش میان فردی بود ۰ هوشای دیگه رو مطمئن نیستم که دارم یا نه ولی این دوتارو مطمئنم چون سالها بابت همین دوتا تجربیاتی داشتم که فکر کردم فقط منم که اینطورم و بعضی وقتا هم سر داشتن همین دوتا هوش اذیت شدم :/

به طور خیلی خلاصه بخوام بگم هوش درون فردی میشه اینکه شما شناخت خیلی خوبی از خودت و روحیاتت و احساساتت داشته باشی و اگر بگن بگو چه حسی داری بتونی مثه دوربینی از بیرون به خودت نگاه کنی و خودت رو شرح بدی که خیلی از درگیری های ذهنی من سر همینه :/

و هوش میان فردی اینه که بتونی حس افراد رو جذب کنی و بدونی وقتی تو محیطی قرار میگیری هرکسی توی چه حس و حالتی هست و تشخیص خوبی تو حالت افراد داشته باشی که این خوبیش اینه که مثلا حرف بی جا نزنی یا بدونی چه موقع شوخی کنی چه موقع نه و ۰۰۰که من اسم این حالتمو گذاشته بودم که من حس آدمارو میگیرم ۰بارها شده بود توی محیطی بار اول رفتم شخصی بهم حس منفی داده بدون اینکه کلامی هم باهاش حرف بزنما بعد بهش نزدیک نشدم و مدتها بعد متوجه شدم که آدم خوبی نیس یا برعکسش شده توی محیطی بودم از یکی خوشم اومده حس خوبی بهم داده بعدا متوجه شدم آدم درست و خوبیه۰برام خیلی جالب بوده همیشه این حالت :)

اینا توضیحات بیشتری داره که خیلی جالبن و میتونید توی گوگل سرچ کنید راجع بهشون۰


  • ۱۲۷

امید زیادی

  • ۱۲:۵۲

من ازونام که زیادی امید دارم به همه چیز مخصوصا آدما۰توی هرگونه رابطه از خانوادگی تا دوستانه و ۰۰۰ از انگشت های یک دست هم کمتر پیش میاد کاملا از چیزی قطع امید کنم۰مدام به هرچیزی فرصت میدم همش منتظر اینم یه تغییری ایجاد بشه که بتونم بدی هارو نادیده بگیرم و به خاطر همینم حتی تو بدترین آدم ها و چیزها بالاخره نهایتش یه خوبی پیدا میکنم و اونو تو ذهن خودم بزرگ میکنم که بتونم بدی هارو تحمل کنم و نادیده بگیرم۰ولی گاهی اوقات همین زیادی امیدوارم بودنم به خودم ضربه میزنه گاهی حتی تحقیر میشم ولی باز اون خوبیارو علم میکنم که این خوبیارو ببین قدرنشناس نباش اشکال نداره۰گاهی حتی دنبال معجزه م که اوضاع تغییر کنه۰شاید بخشیش به خاطر اینه که وقتی از کسی یا چیزی قطع امید کنم دیگه برام تموم میشه انگار توی وجودم میکشم اون اتفاق رو و یه بی حسی خاصی دیگه نسبت بهش پیدا میکنم که این تا مدتی حال خودمو بد میکنه۰بماند که توی رابطه ی خانوادگی یه بار با همین فرایند طولانی از یکی قطع امید کامل کردم و دست بر قضا تغییر کرد اون آدم چندوقت بعد و دوباره زنده ش کردم ولی خب اینبار با این تفاوت که بدی هاشو گوشه ی ذهنم گذاشتم که بدونم خیلی بهش نزدیک نشم که بتونه بهم ضربه بزنه۰داشتم میگفتم۰۰۰ حالا هم انقد که امید زیادی دارم ، دارم به خودم ضربه میزنم و خودمم میدونم امید واهی دارم ولی همش میگم نه خب بالاخره خوبی هم داره ولی میدونم که باید قطع امید کنم باید قبول کنم شکست خوردم باید بپذیرم آقا من باختم بابا گندش دراومده دیگه ولی خب هرچقدر هم که بگم باز یه سوسوی امید ته قلبم روشنه ۰۰۰کاش قلبم بفهمه باید گاهی قبل از اینکه دیر بشه قطع امید کامل کرد۰۰۰

  • ۱۵۶

از اتفاقات خوب :)

  • ۱۱:۵۸

از اتفاقات خوب امروز اینکه بعد از سالها انتظار رادیوبلاگیها آماده بشه و صدای خودت رو بشنوی درحالی که دست بر پیشانی میکوبی که خدایا بار الها چرا هرگونه دستگاه ضبط صدا با من لجِ و صدامو انقد بد میکنه :/

در هرصورت ولی باحال بود۰مرسی از بچه های رادیو :)

+لینک این بخش رادیوبلاگیها (کلیک)


از گذشته همین مارا بس۰۰۰

  • ۲۲:۴۶

از گذشته همین ما را بس که آقای پدر مثل همیشه توی اتاق نشسته باشد و رادیوی کوچکش را دم گوشش گرفته باشد ، رادیو فردا باشد و اندکی صدای موسیقی به گوش برسد ۰۰۰

  • ۱۲۴

شاهکاره :)))

  • ۰۰:۴۹

اومدم یکی از فیلمایی که پسرای ترم بالایی از آزمایشگاه گرفتن رو ببینم توی یکیش پسره از استاد میپرسه که این نمونه که الان گذاشتین سانتریفیوژ شه مال سکشن قبلِ؟ آخه گفتین باید ۴،۵ساعت بمونه توی فریزر بعد سانتریفیوژ شه۰استاد میگه آره این فریزر مال مرحله قبله اما ما الان ۵ دقیقه گذاشتیمش ولی گفتیم شما فکر کنید ۵ ساعت مونده۰بعد پسره میگه نتیجه میده استاد؟ بعد استاد با استیصال میگه ببینیم۰۰۰ و دست هاشو به حالت نمیدونم از هم دور میکنه :)))))

یعنی منفجر شدم:)))

ما ۵ دقیقه گذاشتیم اما شما فکر کنید ۵ساعت مونده :))))

لابد تهشم انتظار داری فکر کنن نتیجه ی درست هم گرفتن :)) :/

روز تولدم

  • ۰۲:۲۶

همیشه فکر میکردم روز تولدم فقط مال خودمه۰یجور قداست خاصی برام داشت مثله اسمم تا زمانی که توی راهنمایی دوستای صمیم اسمشون مثه من بود و تو دبیرستان یه سال ۴تفر تو یه کلاس یه اسم رو داشتیم۰حالا تاریخ تولدم هم تا سه چهارسال پیش که اتفاقی زمان بلاگفا رفتم پروفایل آقای رایمون رو خوندم شگفت زده شدم که دیدم روز و ماه و سال تولدمون یکیه و قداست تاریخ تولدم که فقط ماله منه از بین رفت :/ هنوزم وقتی روز تولدم میبینم اون پست میذاره توی وبلاگ و اینستاش دلم میخواد بگم این روز تولد منه حق نداری تصاحبش کنی :/ 

میدونم خیلیا تو یه روز به دنیا میان ولی خب نمیخوام چرا باید یکیشون وب نویس باشه که تو روز تولد من به دنیا اومده باشه۰اصلا قبول نیس :( اون زمانم که ازش پرسیدم فهمیدم که من طرفای ۷ صبح به دنیا اومدم ولی کامل طرفای ۱۲ ظهر بهش گفتم من ازت بزرگترم :))) بالاخره باید زهرمو یه جا میریختم :)))

تولدم الان نیست فقط تازه که متوجه شدم مهاجرت کرده بیان داغم تازه شد :)))

مویِ سپید

  • ۱۵:۱۵

دیگه موهای سفیدم تو این سن به حدی رسیده که میتونم بگم از موی سفیدم خجالت بکش :)))

لطفا ارث که میدین چیزای خوب بدین خب :/

آخه انقد خواب آور؟؟؟!!

  • ۰۱:۰۵

قطعا استاد اکولوژی بعدها از من به عنوان دانشجویی که همیشه سر کلاس چرت میزد یاد خواهد کرد :)))

اخه درس انقد کسل کننده و خواب آور؟ فکر کن من سر کلاسِ قبلش کاملا هوشیارم بعد سر کلاس این درس که میشینم یعنی میخوام بمیرم از خواب ۰جالبه که تنها منم اینجور نیستم و دوستمم اینجوره۰ واقعا سر درسش هی با خودم کلنجار میرم خودمو نیشگون میگیرم قبلش آهنگ گوش میدم هی این پا و اون پا میکنم سر آخر درحالی که سرم خیره به کتابه یهو چرتم پاره میشه و سرمو میارم بالا و میبینم استاد  درحالی که داره نگاهی بهم میکنه و توضیح میده و تو نگاهش اینه که آخه چرا انقد سر کلاس من چرت میزنی تو ؟؟؟؟ احساس شرمساری عمیقی در من نفوذ میکنه۰استاد شرمنده باور کن اصلا نمیتونم مقاومت کنم۰ای کاش شبا که خوابم نمیبره بیای واسم این درسو توضیح بدی ۰قول میدم راحت و زود بخوابم :))))

ماه
روشنی اش را
در سراسر آسمان
می پراکند
و لکه های سیاهش را برای خود نگه می دارد۰

رابیندرانات تاگور - کتاب ماه نو و مرغان آواره
Designed By Erfan Powered by Bayan