قبلا آرزوم بود که ۰۰۰

  • ۰۰:۴۹

خب من یه صفحه به وبم اضافه کردم به اسم قبلا آرزوم بود که۰۰۰

توی این صفحه میخوام چیزایی که از بچگی تا به حال آرزوم بودن و حالا برام اتفاق افتادن هرچند کوچیک رو اونجا بنویسم۰ تا حالا پنج تاش رو به خاطر آوردم و هر وقت بازم یادم بیاد بهشون اضافه میکنم تا هروقت حس منفی بر من روی آورد به یاد بیارم یه روزایی آرزوی این روزهامو داشتم و یادم نره همیشه شکرگزار باشم :)

  • ۱۲۳

بشنویم۰۰۰

  • ۲۱:۱۵

بشنویم

آدما

  • ۱۳:۲۵

آدما گاهی که حالشون خوب نیست یا از نظر روحی تو شرایط بدی باشن ممکنه حرفایی رو بزنن که در حالت عادی وقتی حالشون خوبه خودشون میدونن حرفاشون چرت و پرته و حرفای خودشون رو قبول ندارن ولی اون لحظه دلشون میخواد از عالم و آدم شاکی باشن و حرف میزنن ۰اون زمان اونا نیاز به کسی ندارن که هی گوشزد کنه حرفات چرته حرفات فلانه ۰اون زمان اونا نیاز به گوش شنوایی دارن که فقط بشنوه و مختصر حرفی و به کل فراموش کنه چی گفته و چی شده۰که همچین آدمی پیدا کردنش خیلی سخته۰

دوم دبیرستان که بودم یه دوست داشتم که از راهنمایی هم کلاسی و دوست بودیم۰همیشه سر یه میز مینشستیم۰اون سال به دلایلی که اونم خبر داشت توی شرایط روحی خوبی نبودم و چندباری مختصر بهش اس ام اس دادم۰چندروز بعد توی یه جمعی از بچه ها توی مدرسه بودیم حرف میزدیم یهو برگشت به اون یکی از بچه ها گفت مهسا هم همش حرفایی میزنه که آدم ناراحت میشه۰اون لحظه یهو شوک شدم۰تمام رفاقت اون چهارسال و خوشیا و خنده هاشو به حساب نیاورد و فقط اون چندروز و چندبار شد همش که من ناراحتش کردم۰ازون روز به بعد دیگه باهاش صمیمی نبودم حرفای دلمو نزدم و رابطه م شد چند ماهی یا سالی یه بار سلام احوالپرسی و چه خبر و تمام۰

خواستم بگم قبل از اینکه حرفی بزنید حواستون به حال طرف مقابل باشه۰همین۰

  • ۱۲۹

کاردستی

  • ۰۱:۴۳

دبستان که بودم عاشق ساختن کاردستی بودم۰عاشق وقتایی که با بابا میرفتیم مغازه ی خرازی و کلی انواع رنگای کاغذرنگی و مقوا و گواش و ابرنگ و قلم مو و ۰۰۰ رو واسم میخرید۰منم مینشستم به درست کردن و ساختن۰عاشق ساختن چیزای جدید و رنگی بودم۰همیشه ظهرا مینشستم پای یه برنامه که شبکه دو میداد و یه آقای سیبیلو کاردستی درست میکرد و منم درست میکردم همون روز و یکی دوسال بعدشم یه شبکه آلمانی برنامه کودک میدیدم که آموزش کاردستی های پیشرفته تر میداد و منم عاشقانه نگاه میکردم و درست میکردم و مقداری هم آلمانی یاد گرفته بودم حتی۰یه ماکت مشابه اژدها بود چندین روز طول کشید ساختنش با چسب چوب و کاغذ و فرم دادن چهره ش و در آخرم رنگ آمیزیش ۰ترسناک بود ولی من دوسش داشتم اما چندوقت بعد انداختنش مثه خیلی از کاردستی های دیگه م۰اون وقتا مثه الان نبود که خانواده ها بچه هاشونو تشویق کنن۰شایدم من اینجور بودم ولی کاش واسم نگهشون میداشتن تا حس نکنم کارم بیهودس۰وقتی تو راهنمایی یه ماکت خوشگل خونه مزرعه درست کردم و دادم واسه نمایشگاه مدرسه و اونا خرابشو تحویلم دادن واقعا غمگین شدم۰بعد ازون تاریخ دیگه این کارمو کنار گذاشتم۰با وجودی که هنوزم این چیزارو دوس دارم ولی حس میکنم دیگه بی فایدس۰۰۰

  • ۱۷۳

رگِ خواب

  • ۲۰:۰۱

فیلم رگ خواب رو دیدم۰قبل از اون نقدهاشو خونده بودم که میگفتن زن توی فیلم زیادی ضعیفه و منم اینو قبول دارم ولی چرا منم مشابه این احساساتو تجربه کردم؟چرا نقطه ضعف من احساسمه ولی دیگه نه به شدت سالها پیش۰آدما با گذر زمان قوی تر میشن مثله وقتی که بعد مدتها شروع میکنی به ورزش یه درد عجیبی به جونت میوفته اما کم کم بدنت عادت میکنه و دیگه درد نداری و مدام قوی تر میشی۰احساسم همین شکلیه۰هی زخم هی زخم یهو به خودت میای میبینی چیزی جز یه خرابه از احساساتت نمونده و تمام جونت شده ترس ۰میخوای از آدما دور شی تا دستشون به قلب تو نرسه برای همین همیشه خودتو جدی نگه میداری انگار تو غیر قابل دسترس ترین آدم دنیایی ولی نیستی چون پشت اون ظاهر یه قلب احساسی و حساس وجود داره که فقط خودت ازش خبر داری۰فقط تویی که خبر داری هرچقدر دنیا سخت و وحشی بشه باز تو عین بچگیات پر از احساس و سادگی هستی در حالی که آدما فقط ظاهرت رو میبینن و از هیچی خبر ندارن۰۰۰

شب و غم

  • ۰۲:۱۰

اصلا انگاری شب و غم مترادفن۰۰۰انگاری غم هارو ساختن واسه شبا که بیان و روی قلبت سنگینی کنن هی فکر فکر فکر هی غصه غصه غصه هی بیداری بیداری بیداری هی چشمایی که میسوزن و قرمزن و خواب توشون نمیاد۰آره شب هارو واسه غصه خوردن ساختن۰۰۰

  • ۱۴۹

میلانی

  • ۱۶:۰۲

از زمانی که فیلم سوپراستار رو دیدم همیشه یه حس خاصی بهش داشتم و شاید ۵،۶ باری دیدم فیلمش رو چون یه جورایی حس میکردم شخصیت رها خیلی شبیه منه چون اون زمانم تقریبا هم سن رها بودم و این فیلم هنوزم واسم جذابه و همون حس رو بهش دارم و یه بخش از فیلم که افسانه بایگان میخواد رها رو وصف کنه میگه گاهی مثله یه بچه گاهی مثله یه مادر ، و تا جایی که از خودم شناخت دارم منم این شکلیم۰چندسال پیشم که فیلم یکی از ما دونفر اومد بازم این فیلمو دوس داشتم و حس نزدیکی به شخصیت سارا داشتم که تلاش میکنه سرسخت باشه و ۰۰۰ این فیلمم چندین بار دیدم و اتفاقی چندوقت پیش داشتم فکرشو میکردم دیدم دقیقا دوتا فیلمی که حس میکنم شخصیتاشون شبیه منه از ساخته های تهمینه میلانی هستن۰

دفترچه راهنما

  • ۰۰:۳۵

یه بار که داداش و دایی داشتن صحبت میکردن دایی گفت که دیدی وقتی یه وسیله میخری مثلا یخچال همراهش بهت یه دفترچه راهنما میدن که اینو اون سازنده ش که به ساختار اون وسیله آشناس نوشته و گفته که اگر طبقش عمل کنی بیشتر عمر میکنه و سالم تر میمونه و۰۰۰ ولی تو میتونی هم اهمیتی به دفترچه ندی و هرجور دلت میخواد با وسیله برخورد کنی و اصولش رو رعایت نکنی و وسیله ت زودتر خراب میشه و آسیب میبینه۰حالا قرآن هم مشابه همین دفترچه راهنما واسه انسانه۰خدایی که آدمو خلق کرده خودش خوب میدونه چیا واسش نیازه ،چیا بهش آسیب میزنه و۰۰۰ تو میتونی طبقش عمل کنی و زندگی سالم تر و بهتری داشته باشی و میتونی هم طبقش عمل نکنی و آسیبش هم به خودت میرسه۰در هرصورت هیچ فرقی واسه سازنده نداره و اون کسی که سود میبره یا ضرر خود آدمه۰۰۰

  • ۲۱۹

خوشحالی مسخره

  • ۲۱:۵۲

خوشحالی اندک من از رفع فیلتر تلگرام منو یاد زمانی انداخت که واسه کنکور خانوادم گوشیمو ازم گرفتن و بعد کنکور رفتم گوشیمو برداشتم هرچند سیم کارتش مفقودالاثر شده بود ولی شادی عجیبی در من رخنه کرده بود :/

  • ۱۶۵

گوش ها

  • ۱۵:۳۴

اگه قرار باشه یه روز گوش هام در پیشگاه خدا ازم شکایتی کنن بابت تمام روزهاییه که حالم خوب نبود و هندزفری رو چپوندم توی گوشم کز کردم یه گوشه و با صدای خیلی بلند آهنگ غمناک گوش کردم خواهد بود۰۰۰

  • ۱۵۱
ماه
روشنی اش را
در سراسر آسمان
می پراکند
و لکه های سیاهش را برای خود نگه می دارد۰

رابیندرانات تاگور - کتاب ماه نو و مرغان آواره
Designed By Erfan Powered by Bayan