هیچهایک

  • ۰۰:۰۸

حدود دوسال پیش بود که دوستم بهم یه سایت رو معرفی کرد به اسم سیزدهم ۰

 توی این سایت من با دنیای جدیدی آشنا شدم۰اول بگم من از بچگی عاشق سفر کردن بودم و توی خانواده فقط پدرم اندازه ی من سفر دوست داشت و بقیه خانواده به قول مامانم معتقد بودن هیچ جا خونه ی آدم نمیشه :/ 

بگذریم۰ خلاصه رفتم توی این سایت و دیدم ای وای این همون چیزیه که من این همه سال توی ذهنم دلم میخواسته ولی نمیدونستم شدنیه و به چه شکل میشه انجامش داد ۰

(بهتون توصیه میکنم اگر سفر دوس دارین برید اول سرکی به این سایت بزنید تا متوجه بشید دارم از چی صحبت میکنم)

خلاصه بگم من اولش گفتم آخه مگه میشه ؟ همینجوری بدون پول بری سوار ماشین غریبه بشی؟ همینجوری بری خونه مردم؟ امکان داره اصلا؟

من توی این سایت و توی اینستاگرام ارشاد نیکخواه و دوستاش که این مدت تا حدودی دنبال میکردم فهمیدم که آره میشه و برخلاف چیزی که تصور میکردم همینجوری باری به هر جهت هم دلو به دریا نمیزنن و الکی اعتماد نمیکنن و یه سری نکات دارن واسه ی کاراشون ۰

اونجایی تعجب من بیشتر شد که دیدم اینا آدمای بیکار و پولدار و به قولی مرفه نیستن که از خوشی پاشن فقط به سفر فکر کنن که خوش بگذرونن۰اتفاقا افراد تحصیل کرده ای بودن که جایگاه خوبی هم داشتن ولی خواستن اینجوری زندگی کنن ۰همین ارشاد مال مریوانه و دانشگاه خواجه نصیر درس خونده و یه شغل عالی داشته ولی از یه جایی تصمیم میگیره شیوه ی زندگیش رو تغییر بده و اینجوری زندگی کنه و از همین راه درآمد داشته باشه و این مدت عاشق نگرش و صداقت و راحتی و شیوه زندگی ارشاد شدم۰

همون زمان با یه گروه از دخترا هم که به شیوه هیچکایک سفر میکنن توی سایت سبک تر آشنا شدم که تعجبم رو چندین برابر کرد که آخه دختر تنهایی اینجوری سفر کنه بلایی سرش نمیارن؟خطرناکه که و ۰۰۰ ولی وقتی با سفرهاشون توی اینستاگرام همراه شدم دیدم چقدر خوب و اصولی میتونن این سفرهارو انجام بدن بدون اینکه خطر جدی تهدیدشون کنه۰ یکیشون حتی پزشکی رو نصفه رها کرده بود تا به این شیوه زندگی کنه۰خیلی واسم همه چی جالب بود و اگر خودتون سایت ها و اینستاشون رو ببنید قطعا میفهمید چقد خوب و جالبه که آدم بفهمه میشه جور دیگری هم زندگی کرد و از زندگی لذت برد بدون اینکه دغدغه ی پول داشت و دنیارو از چشم این افراد با این تفکر دید۰

+ یکی از آرزوهام اینه یه روز انقدر جرئت داشته باشم که توی یک سفر با گروه ارشاد همراه شم و بتونم این هیجان رو تجربه کنم ۰

+ ارشاد امروز ایونت داشته دانشگاه شیراز و لایوش رو سیو کرده گفتم شاید بخواین بیشتر بدونین راجع به این شیوه از زندگی این فرصت رو از دست ندین۰

  • ۱۳۹

دانلودگونه ۱۹

  • ۰۲:۲۲



آهنگ داریوش - پرستش

اکشن ولی واقعی

  • ۲۰:۳۸

دبستانی بودم ۰ پیکان داشتیم۰ یه روز عصر بابا برا خرید رفته بود بازار که توی راه برگشت چندتا چهارراه قبل از خونه وقتی داشته از یه چهارراه رد میشده یه پژو که تحت تعقیب پلیس بوده با سرعت بالا میکوبه تو ماشین به حدی که ماشین چنددور دور خودش میچرخه و سمت شاگرد کاملا فرو میره۰راننده ی پژو پیاده میشه که فرار کنه ، پلیس بهش ایست میده ولی نمی ایسته و تیر میزنن تو پاش۰زنگ زدن به خونه و گفتن بابا تصادف کرده مامان و داداش با عجله رفتن محل وقوع تصادف ۰ چند دقیقه بعدش باز زنگ زدن خونه که بگن بابارو بردن بیمارستان منم از شوک اینکه بابا چیزیش شده همینجوری تلفنو گذاشتم زمین و تا سر نبش دویدم پابرهنه ولی ندیدمشون و برگشتم خونه۰وقتی رسیدن اونجا فقط ماشینا بودن و آتش نشانی و صحنه ی تصادف خون بوده از پای طرف که شلیک شده بوده بهش۰ میرن بالا سر بابا توی بیمارستان ۰ بابا فقط سرش پاره شد یکم ولی تا چندساعت توی شوک بود از شدت حادثه۰داداش میگه رفتم بالا سرش میگفتم بابا چیزی نشده تو این همه توی جنگ بودی تو تحملشو داری میگه فقط نگام میکرد هیچ حرف نمیزد۰

چندوقت پیش بین مدارک شرح حادثه رو که دادگاه نوشته بود دیدم۰مجرم حدود ۳۸سال سن داشته قاچاقچی مواد مخدر و سارق و ماشین هم سرقتی بوده۰اون روز یه دختر ۱۸ساله با فامیل دیگه که ظاهرا فامیلش نبوده همراهش بوده۰پارسال آزاد شده گویا از نامه های دادگاه متوجه شدیم۰

همه ی اینارو گفتم که بگم اون روز بابا بهم گفت بیا باهام میخوام برم خرید ۰منی که دَدَری بودم و حتی گریه میکردم منو ببرید بیرون ، گفتم نه حوصله ندارم نمیام۰بابا چندبار اصرار کرد بیا ولی نرفتم۰وقتی ماشینو دم کلانتری دیدم و سمت شاگرد که کامل فرورفته بود رو دیدم شوک شدم ۰ فقط از ذهنم گذشت که خدا خواست ۰

خدا چندبار دیگه هم جونمو نجات داده و مگر احمق باشم که نبینم و نفهمم چقد حواسش هست به بنده هاش ولی ما نمی فهمیم۰

  • ۱۲۲

درس نه چندان جالب

  • ۲۱:۴۶

میدونی من چندسالی هست که فهمیدم به جز پدرو مادر ،هرکسی توی دنیا هرچقدرم که ادعا کنه دوست داره و حتی بهت ثابت کنه ولی تهش به فکر خودشه۰

این شاید به نظر چندتا جمله ی ساده باشه ولی خب نیست۰ اولین بار که فهمیدم واقعا ناراحت شدم و فکر میکردم واسم عادی شده اما هربار که دوباره بهم ثابت میشه اندازه ی بار اول یه حال عجیبی میشم۰

  • ۱۷۱

خواهرِ نداشته

  • ۲۳:۵۶

همیشه دوس داشتم یه خواهر داشتم با فاصله ی سنی کم مثلا حداکثر دوسال۰کلی با هم دوست بودیم و همو دوست میداشتیم ۰بیرون میرفتیم باهم و خوش میگذروندیم۰علایقمون به هم شبیه بود و اینجوری توی خیلی چیزا میتونستیم اتفاق نظر داشته باشیم و عملیش کنیم۰همیشه کنار هم بودیم و حتی یه اتاق مشترک داشتیم و شبایی که حالمون خوب نبود مینشستیم کنار هم زیر پتو و واسه هم درد و دل میکردیم تو تاریکی و حتی همو بغل میکردیم و گریه میکردیم۰میتونستیم رازهامونو بهم بگیم و خیالمون راحت باشه کسی جز ما دوتا ازش خبردار نمیشه و حتی توی دیوونه بازی های همدیگه شریک جرم میشدیم۰با هم میخندیدیم ، با هم غمگین میشدیم ، باهم زندگی میکردیم۰

همیشه آرزوشو داشتم و میدونم اگر بود من قطعا خیلی خوشحال تر بودم و میدونم بابت نداشتنش کجاها ضربه خوردم۰حالا دقیقا امشب دلم همین خواهر نداشتمو میخواد۰۰۰

  • ۴۰۷

یک آشنا برگزار می کند (مسابقات شیطنت)

  • ۱۳:۲۴

در راستای مسابقه ی وبلاگ‌ یک آشنا گفتم منم خاطرمو بگم :دی

من کلا شخصیت آروم و به ظاهر مظلومی داشتم در دوران تحصیلم و بیشتر تو فکر درس بودم :دی واسه همین خرابکاری هام متعلق به دوران دبستانمه بیشتر۰

دبستان ما یه مدرسه ی خیلی بزرگ بود که غیر از حیاط بزرگش یه حیاط پشتی و یه حیاط داخلی داشت که توش پر از گل و درخت و این چیزا بود و دو طبقه کلاس ها دور این حیاط داخلی بودن۰

خلاصه ما از اول دبستان که باهم شروع به دوست شدن کردیم هی هرسال مثل گوله برفی بهمون اضافه میشد و خرابکاری هامونم بیشتر ۰ ما یه گروه بچه درس خون خودآزار :)) بودیم که بعضی زنگ تفریح ها جمع میشدیم یه گوشه ی حیاط داخلی زیر سایه درخت ها و هرکسی یه داستان جن دار و ترسناک تعریف میکرد و هی ما میگرخیدیم و وحشت زده از هم دور میشدیم اما همچنان به این کارمون ادامه میدادیم :دی

توی حیاط پشتی هم یه انباری طویل بود که پر از آت و آشغال و آهن آلات و این چیزا بود و همین متروکه بودنش ترسناکش میکرد و الکی بچه ها شایعه میکردن توش جن و این چیزا هست و یکی از عوامل گسترش این وحشت خودِ من بودم :))) چندین بار با یکی دیگه از دوستام تا نصفه ی این انباری میرفتیم بعد الکی جیغ میزدیم وحشت زده می دویدیم بیرون که وای یه چیزی تکون خورد و بچه ها جیغ زنان همراه با ما از اونجا فرار میکردن :))))

حالا گذشت تا اینکه من کلاس سوم یا چهارم بودم و دختر معاون مدرسه دوست صمیمیم بود و واسه همین میدونستم چون مامانش منو میشناسه تنبیهی در کار نیست و همه دیوونه بازی هام رو با خیال آسوده اجرایی میکردم :دی

اون زمان من علاقه ی شدیدی به آب بازی داشتم و زمستونا که بارون میومد توی حیاط پشتی مدرسه تا ساق پامون آب جمع میشد و من و چندنفر دیگه از بچه ها میرفتیم با کفش و گاهی با جوراب داخل آب میچرخیدیم ،داخل کفشمون پر از آب میشد ولی کلی لذت میبردیم :/ هربار میرفتم خونه مامانم کلی میگفت نکن بچه مریض میشی ولی گوش من بدهکار نبود۰تا این که بابام گفت حالا که حرف گوش نمیده بذار واسش چکمه بخریم ببره اونجا بپوشه که میره تو آب پاهاش خیس نشه ۰پدر بنده از اون جایی که استقلالی هم بود رفت واسه من یه چکمه پلاستیکی آبی خرید از همونا که دختره توی فیلم چکمه داشت ۰از اینا :)))

منم که اینارو دیدم کلییی ذوق کردم و دور از چشم خانواده با همین چکمه ها رفتم مدرسه :)))حالا شما تصور کن مدرسه ی ما هم بالای شهر بود و همچین حرکتی چقد مسخره بود:)) منم همون روز معلم آورد پای تخته سوال بپرسه و بچه ها که چکمه هامو دیدن که شلوارمم خیلی شیک انداخته بودم رو چکمه هام کلی بهم خندیدن و معلم گفت چرا میخندین خب میخواد پاهاش خیس نشه:/ بعد من تو دلم اخم هم کردم که چقد بی کلاسن میخندن من با این چکمه های خفن اومدم میخوام برم آب بازی کنم ۰در این حد پررو بودم :)) خلاصه زنگ تفریح خورد و من و بچه ها و همون دوستم که دختر معاون بود رفتیم که دیوونه بازی هامون رو عملی کنیم۰اول من رفتم کلی با چکمه ها تو آب چرخیدم و چقد پز دادم و حال کردم که من پاهام خیس نمیشه۰این دوستم ایستاده بود بیرون و التماس میکرد بیا بیرون منم یکم برم با چکمه هات تو آب بچرخم که بالاخره راضی شدم و چکمه هام رو بهش دادم و از قضا در همین لحظات مامانش از راه رسید در حالی که من بیرون از آب پام توی کفش های دوستم بود و دوستم وسط آب تنها با چکمه های من :)))) بنده ی خدا دوستم سریع پرید بیرون از آب و انقدر مامانش دعواش کرد که کم مونده بود گریه ش بگیره و وقتی مامانش رفت با یه بغضی گفت بیا چکمه هات :( منم تو دلم کلی خوشحال بودم که وقتی من توی آب بودم مامانش سر نرسیده بود وگرنه با من دعوا میکرد :))

اینم عکس از اون حیاط داخلی که محل داستان های ما بود و اون جوجه وسطی منم :دی و بقیه هم بخش کوچکی از یاران دبستانی من ۰ البته اینجا کلاس دوم بودیم۰

دانلودگونه ۱۸

  • ۲۱:۵۳

 

     
ابی _ خاکستری

بیاین یه آهنگ خوب گوش کنیم:)


صدای طبیعت

  • ۲۱:۳۴



+اینجا اطراف شهر اجدادیه
+درختای کنار و مزارع گندم هستن

لوس خانوم :دی

  • ۰۰:۲۰
از اونجایی که من تا چندسال پیش خیلی لوس تشریف داشتم و وقتی خانواده بهم میگفتن فلان کار رو انجام بده و ۰۰۰خیلی وقتا ناز میکردم و میگفتم خسته م و ۰۰۰:)))
پدرجان یه وقتا سر به سرم میذاشت به شوخی دوتا جمله رو گاهی میگفت و من بعد بابا هروقت از فامیل اتفاقی این جمله هارو بشنوم هم یاد بابا میوفتم هم کلی میخندم :))
اولیش اینه :از قول منم بگو رفیقمم سوخت
درست ماجراش یادم نیست ولی انگاری دوتا دوست معتاد بی جون :دی بودن وسط آتیش گیر میوفتن بعد یکیشون هی با اون صدای معتادگونه میگه سوختمم سوختمم ۰بعد اون یکی دوستش میگه از قول منم بگو رفیقمم سوخت :))) 
دومیش اینه : تو بِدَم ، بمیر و بِدَم 
که ماجراش اینه:
پسری را به آهنگری بردند تا شاگردی کند، استاد گفت: "دم آهنگری را بدم!" شاگرد مدتی ایستاده، دم را دید، خسته شد؛ گفت: "استاد اجازه میدی بنشینم و بدمم؟" استاد گفت: "بنشین" 
باز مدتی دمید و خسته شد، گفت: "استاد! اجازه میدی دراز بکشم و بدمم!" گفت: "دراز بکش و بدم"؛ بعد از مدتی باز خسته شد؛ گفت: "استاد اجازه میدی بخوابم و بدمم؟" 
استاد گفت: "تو بدم، بمیر و بدم".:)))

از قشنگی های زندگی

  • ۱۳:۵۷

از قشنگی های دانشگاه همین که من ده دقیقه دیر کنم ولی استاد مهربون آزمایشگاه وایسه منتظرم با وجود اینکه بقیه بچه ها بودن و چندنفر دیگه هنوز نرسیده بودن ، تا من رسیدم بسم الله بگه و شروع کنه به درس دادن :)

+نباید این استادو بغل کرد؟حیف که اسلام دست و پامو بسته :))

+استادم میانساله با چشمای سبز مهربون :)

ماه
روشنی اش را
در سراسر آسمان
می پراکند
و لکه های سیاهش را برای خود نگه می دارد۰

رابیندرانات تاگور - کتاب ماه نو و مرغان آواره
Designed By Erfan Powered by Bayan