- پنجشنبه ۲۵ آبان ۰۲
- ۰۹:۰۹
تنهایی میتونه باهات کاری کنه که کارایی رو انجام بدی که فکرشم نمیکردی...
- ۱۵۷
تنهایی میتونه باهات کاری کنه که کارایی رو انجام بدی که فکرشم نمیکردی...
میدونی فکر میکردم ترس از قضاوت یا شناس بودن واسه بعضی از فالورامه که باعث میشه نتونم بنویسم. یه وبلاگ دیگه زدم آماده ش کردم اما یک ماه و نیم میگذره و هیچی نتونستم بنویسم. خیلی دلم تنگ شده واسه تموم وقتایی که میومدم فقط مینوشتم و خودمو خالی میکردم. فکر میکنم خیلی چیزا واسه تعریف کردن دارم اما قدرت نوشتنمو از دست دادم. حتی خیلی وقتا برا کپشن پستای پیج پابلیکم واقعا عاجز میشم. ولی خب خواستم بگم خیلی چیزا توی من عوض شده اما حس تنهایی همچنان وجود داره. همین.
مراقب خودتون باشید :)
یه زمانی واسه اینجا نوشتن خیلی راحت بودم. ولی حالا مدت هاست حتی وقتی آدرس اینجارو تغییر بدم نمیتونم هیچی بنویسم. بارها شده اومدم صفحه رو باز کردم اما باز بستمش. انگار دلم میخواد بنویسم اما واسه کسایی که منو نشناسن ولی خب یه عده منو میشناسن اینجا دیگه. نمیدونم. حتی به کانال تلگرام نوشتنم فکر کردم اما نمیدونم بازم. شاید یه روز درست شد نمیدونم
چقدر عجیبه که حس های متفاوت رو باهم تجربه کنی. کاش میتونستم با یکی حرف بزنم و همه چیزو بگم. انگار دو نفر شدم. یکی که سعی میکنه کارایی که دوست داره رو انجام بده تا حالشو خوب کنه و یکی که شبا هست و تنهاییش عذابش میده و به نظرش همه چی بیهوده س. آه چقدر زنده بودن سخته... کلی حرف دارم اما دلم بغل میخواد حتی حوصله تایپ حرفامم ندارم...
ظهر دیروز داشتیم میرفتیم سمت مزار بابا. نور خورشید توی چشمم بود. باد به صورتم میخورد و به این فکر میکردم وجود من توی این دنیا با این همه رنج و غم ارزشش رو داشت؟ اگه کلا به دنیا نیومده بودم چی؟ اما بشر تهش بازم میل به تجربه ی حیات داره انگار هرچقدرم که سخت باشه... صبح که ولشون کردم و اومدم خونه همه چراغا خاموش بود زل زدم به عکس بابا و بغضم ترکید. گفتم نباید انقد زود میرفتی. من دیگه نمیتونم قوی باشم. کاش بودی... میدونی این مدت اضطراب و تپش قلب و دندون قروچه توی خواب بهم برگشته بعد از حدود ده سال. یک ماهه نتونستم با تراپیستم حرف بزنم و حالا که میتونم و به شدت نیاز دارم دیگه نوبت نداره. کار آزمایشگاهم مدام گره میخوره. توی خونه مدام تنش و اضطراب. توی خوابگاه حس تنهایی ولی فراغت بال. چقدر سخته دختر کوچیکه ی خونه ی شما بودن...خیلی سخته...
این روزا خیلی پیچیده تر از هر زمان دیگه س. حدود یک ماه دیگه میرم توی ۲۸. دو سه ساعت دیگه باید پاشم برم شورای حل اختلاف و دفتر اسناد رسمی و بانک. حالم بده و دو سه هفته س پولشو نداشتم تراپی بگیرم. کلی حرف و اتفاق تو سرم ولوله میکنه که به نظرم نباید توی این سن حداقل دغدغه ی من میبود. بابا نباشه همینه دیگه. حتی معلوم نیس تا کی وقت داری توی خونه ی پدریت زندگی کنی. وقتی میرم خوابگاه حالم بهتره. اونجا نگرانیم آینده ی شغلی و غم تنهاییمه و گذران دوران جدایی و دلتنگی واسه مامان. اونجا کلی هم اتاقیام بهم محبت میکنن چیزی که تو زندگیم ندیدم زیاد. اون روز صبح ص که داشت میرفت خونه بیدارم کرد سرمو بوسیدو رفت. و من تا چند روز باورم نمیشد چون تجربه نکرده بودم. دو هفته س برگشتم خونه و انقدر دوباره استرس و تنش همه چی رو دارم تجربه میکنم که نفسم بالا نمیاد. تا صبح انقدر سریال میبینم که به چیزی فکر نکنم که بیهوش شم. راستی پروپوزالم که ۴ ماه مدام روش وقت گذاشتم و کلی امید برای کار توش بود به گا رفت و حالا دو هفته س دارم با سختی موضوع جدیدی مینویسم. اون روز که استاد راهنمام گفت باید موضوع عوض شه فقط بهش گفتم ناراحتم اما همینکه از اتاقش اومدم بیرون اشک توی چشمام بود و تا خوابگاه اشکام میریخت. میدونی فکر میکنم حقم نبود انقدر تحمل همه چیز توی این زندگی کوفتی و حتی وقت گفتن این حرف عذاب وجدانشم دارم که خیلیا اوضاعشون بدتره پس تو حرف نزن..
بهش گفتم این روزا مدام خیلی چیزا یادم میره همش باید نت بنویسم. موقع حرف زدن یهو کلماتو گم میکنم انگار میخوام به یه زبون دیگه حرف بزنم. گفت این چه حسی بهت میده؟ گفتم حس خنگی. گفت تو باید بپذیری که داری یک ترومای دیگه رو تو زندگیت پشت سر میذاری و به خودت حق بده که این حالت رو هم داشته باشی. این طبیعیه و تو خنگ نیستی فقط ذهنت به زمان نیاز داره تا به حالت نرمالش برگرده. با خودت خوب رفتار کن... و من نمیدونستم این به بزرگی یک تروماس ...
+ حالا که گریه دوای دردمه چرا چشمم اشکشو کم میاره؟
این روزا بخشی از تفریحم شده پیجم که بعداً که برم خوابگاه تنها نباشم و بیشتر توش باشم. کسایی که از قبل هستن پیجم که به اسم بوبک بود رو تغییر اسم و محتوا دادم. خلاصه اگر دوست داشتین میتونین بگین کدوم وبلاگین. چون یه تعداد وبلاگنویس هستن که از قدیم دارم که چون اسم پیج و وبلاگشون فرق داشت هیچ وقت روم نشد بپرسم ازشون نویسنده ی کدوم وبلاگین😅 خلاصه که همین
این مدت واسه اینکه به چیزی فکر نکنم سریال breaking bad رو روز و شب تا دیروقت نگاه میکردم تا گیج خواب بشم. امروز تموم شد فیلمش که ادامه ی زندگی جسی بود هم دیدم و در ادامه ش better call saul ساخته شده که مرتبطه و باید شروعش کنم. این هفته همش خونه بودم دو هفته س که منتظر شروع شدن کلاسای تفریحی بودم. این هفته شروع میشن و به طرز مسخره ای چون فلانی کرونا گرفت و رعایت نکرد من و مامان هم کرونا گرفتیم ازش. امروز واقعا عصبانی بودم. تو این همه مدت بار اوله که کرونا گرفتم. فکر کن من وسط اون همه آدم توی خوابگاه چقد رعایت کردم نگرفتم بعد تو اتاق خودم اینطوری واقعا میخواستم یقه خودمو جر بدم. طبق معمول علایم من بیشتر بود. رفتیم بیمارستان. آمپول زدن واسم و کلی داروی بدمزه. خیلی مسخره س . واقعا تو این حال روحیم فقط این مریضی رو کم داشتم . میدونی انگار واسه من کلا هیچی قسمت نیست. زندگیم افتاده رو دور بدبیاری. همین الانش حالم بده گلوم اذیته جون ندارم و نمیدونم به شروع کلاسام میرسم یا نه. 5 روز دیگه وقت دوز چهارم واکسنم بود.